پيشتازان راه آزادي

‏نمایش پست‌ها با برچسب زنان شهید. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زنان شهید. نمایش همه پست‌ها

۲۴ دی ۱۳۹۹

مجاهد شهید سودابه شیرافکن


سودابه شیرافکن سال ۱۳۳۱ در قائمشهر متولد شد. او دبیر دبیرستان بود. سودابه شیرافکن (سیمین) در مردادماه ۱۳۶۲ در بابل اعدام شد.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید
https://t.me/shahidanAzadai96

۱۸ آبان ۱۳۹۹

مجاهد شهید سکینه صادری بی‌بالانی


سکینه صادری بی‌بالانی سال ۱۳۴۲ در رودسر چشم به جهان گشود. او معلمی بود که نه تنها در کلاس درس بلکه در میدان عمل به دانش‌آموزانش درس می‌داد آن‌هم درس آزادگی و ایستادگی.
سکینه قهرمان در آبان ماه ۱۳۶۱ در حالیکه تنها ۱۹سال داشت توسط رژیم خمینی در شهر رشت به شهادت رسید.
متاسفانه از اين شهيد قهرمان عکس، خاطره و زندگینامه نداريم بنابراين از هموطنانى كه اين قهرمان خلق را می‌شناسند درخواست داريم اطلاعات خود را به آدرس aida.nikjo@gmail.com براى ما ارسال كنند.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید
https://t.me/shahidanAzadai96


۳ شهریور ۱۳۹۹

مجاهد شهید مریم توسلی‌مقدم


مریم توسلی‌مقدم یکی دیگر از دانشجویانی است که در حاکمیت زن‌ستیز آخوندی جان خود را از دست داد. مریم سال۱۳۳۸ در شهر آمل به دنیا آمد. چهره خندان مریم از شور و اشتیاق او برای آزادی و عشق زلال به مردمش نشان دارد. او دانشجو بود  اما نه در پی تحصیلات صرف بلکه به دنبال گمشده‌اش بود که در آذرماه سال۱۳۶۰ در آمل اعدام شد.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۲۳ مرداد ۱۳۹۹

مجاهد شهید منیره ترابی لنگرودی


 منیره ترابی لنگرودی(مینو) زاده خطه سرسبز شمال و شهر لنگرود است. درس دادن و آموزش منیره به کلاسهای درس ختم نشد، او در کنار شغلش که دبیر دبیرستانها بود به مبارزه علیه ظلم و ستم برخاست. سرانجام در سن ۲۳سالگی جان خود را در راه آزادی مردمش از دست داد.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۸ مرداد ۱۳۹۹

مجاهد شهید مهری شیرنگی


مشخصات مجاهد شهید مهری شیرنگی

محل تولد: گرگان
سن: ۲۵
تحصیلات: ديپلم
محل شهادت: ساری
تاریخ شهادت: ۱۳۶۱

مهری روز ۲۰ اردیبهشت به طرف ساری حرکت کرد رفت ولی برنگشن.
آن شب وقتی دیدیم مهری نیامد مجاهدشهید سیاوش سیفی در پایگاه بود آماده‌باش داد تا صبح خبر نشد ولی صبح سیاوش گفت باید همه ما از پایگاه بیرون برویم تا موضوع تعیین تکلیف بشود بعداً تصمیم بگیریم چکارکنیم.
روز بعد در رستوران قرار گذاشتیم، همه ما به رستوران رفتیم شهید سیاوش سیفی آمد و بعد از چند دقیقه به ما گفت مهری و ملیحه شهید شده‌اند، ماشین را در جاده ساری دیده‌ایم آن روز خیلی برایم سخت بود وقتی نحوه شهادت را شنیدم با خودم گفتم می‌دانستم او خیلی شجاع بود.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید
https://t.me/shahidanAzadai96


۱۰ مرداد ۱۳۹۸

مجاهد شهید هنگامه اوصیاء



مشخصات مجاهد شهید هنگامه اوصیاء
محل تولد: بابل
تحصیلات: دانشجو
سن: ۳۱
محل شهادت: -
تاریخ شهادت: ۱۳۶۷

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۳ مهر ۱۳۹۷

مجاهد شهید پروانه الوندپور


پروانه الوندپور سال ۱۳۳۶ در فومن متولد شد. او در تهران زندگی می‌کرد. لیسانس ادبیات داشت و دبیر بود. بين همه دوستانش به شجاعت و دلاوری معروف بود. در سال۶۰ محل زندگيش مورد تهاجم پاسداران قرار گرفت، پروانه با جسارت پنجره را باز كرده و خود را از طبقهٌ دوم ساختمان به پايين می اندازد و موفق به فرار می شود.
بار آخر او و همسرش در خيابان دستگير شده و وقتی كه آنها را سوار ماشين می كنند پروانه در ماشين را حين حركت باز می‌کند و همسرش را به بيرون هل می‌دهد . در نتيجه همسرش موفق به فرار می گردد. به همين دليل شكنجه‌گران از او كينه بسياری داشتند.
با وجود اين، پروانهٌ قهرمان لب از لب نگشود. او را به قدری زده بودند كه جای سالمی در بدنش وجود نداشت، براثر ضربات كابل چرك و خون از پايش مي آمد و با كفشهای نوك تيز بر روی زخمهايش مي كوبيدند. او می گفت: "وقتی زير بازجويی بودم، هر روز ده ليوان آب به زور به خوردم می دادند تا بيشتر بتوانند شكنجه كنند. پروانه تمام شكنجه ها را با سرفرازی تحمل كرد.
یکی از هم‌سلولی‌هایش می‌نویسد:
يكبار بازجويش از شكنجهٌ او خسته شد و گفت: "تو جانت از سنگ است". از آن به بعد پروانه در ميان بچه‌ها به "الوندكوه" معروف شد. او مرتباً می گفت: "بايد روحيهٌ تهاجمی‌مان را آنقدر بالا ببريم كه پاسداران از ما بترسند و حساب ببرند".
يكروز گفت: "تمام آرزويم اين است كه من را در ميدان شهرداری رشت حلق آويز كنند". پرسيدم: "چرا چنين آرزويی داری؟" گفت: «دوست ندارم تيرباران شوم. می‌خواهم در آخرين لحظات از میان خلقم عبور كنم و با تمام وجود خیانت خمینی را فریاد بزنم و افشا کنم».
عاقبت رژیم جنایتکار خمینی او را از زندان اوين به زندان رودبار قزوين و سپس به رشت منتقل کرده و در ارديبهشت۱۳۶۲ اعدام كرد.

مریم رجوی: از خانواده‌های شهیدان و زندانیان سیاسی می‌خواهم که با حضور بر سر مزار شهیدان، حق پایمال‌شده خود برای برپایی مراسم بزرگداشت فرزندان قهرمان خود را به رژیم آخوندی تحمیل کنند. 

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۵ مهر ۱۳۹۵

مجاهد شهید مریم بزرگزاده سندی



مریم بزرگزاده سندی سال۱۳۳۸ در رشت به دنیا آمد. تحصیلات خود را تا دیپلم ادامه داد. رژیم خمینی او را در حالیکه ۲۵سال بیشتر نداشت در سال۱۳۶۳ در رشت اعدام کرد.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۳۰ شهریور ۱۳۹۴

مجاهد شهید آمنه ملک‌افضلی



آمنه ملك افضلي در سال ۱۳۴۰ در يكی از روستاهای توابع كياكُلا در قائمشهر در خانواده يی كشاورز به دنيا آمد. تار و پود خاطرات دوران كودكی آمنه با زندگی تنگدستانه و كار طاقت فرسا در شاليزار تنيده شد. خاطراتی عجين و آميخته با مهربانی چهره هاي مردم مهربان و زحمتكش روستا كه در ضمير آمنه حك شده بود. خاطراتی كه هروقت آمنه بيادشان ميافتاد آرزو ميكرد كاش روزی بتواند براي اين مردم دوستداشتنی كاري بكند تا در آسايش و خوشبختی زندگی كنند. اين عشق پاك نسبت به مردم او را به جانب مقصود هدايت ميكرد.  آمنه بواسطه برادر مجاهدش ابراهيم ملك افضلی  كه زندانی دو رژيم شاه و خمينی بود و سرانجام در سال 61 در مشهد با جراثقال به دار آويخته شد با مسائل اجتماعی و سياسی آشنا شد. پس از پيروزی انقلاب ضدسلطنتی آمنه با مطالعه نشريات و كتابهای سازمان مجاهدين، اهداف و آرمانهای انقلابی و توحيدی آنان را شناخت و تصميم گرفت كه قدم در مسير مبارزه بگذارد و از آن پس به يك ميليشيای پرشور تبديل شد و به فعاليتهای روشنگرانه در بين دانش آموزان مدرسه پرداخت.
 مجاهد شهید ابراهیم ملک افضلی و مجاهد شهید آمنه ملک افضلی 

 قلب پاك آمنه و عشق سرشارش به مردم سرنوشت آمنه را با مبارزه گره زد. در تلاشها و فعاليتهايش در سالهاي 58 تا60 كه با شرکت فعال در تظاهرات و افشاگریها علیه سرکوبگری خمینی همراه بود آمنه به يك ميليشيای مهاجم، جسور، سرسخت و استوار تبديل شده بود. براي همه ما الگو و شاخص جنگندگی و جسارت انقلابی بود.
از همان ابتدای سال 60 که خمینی سرکوب مردم و آزادیها را به طور بيسابقه تشديد كرد دیگر برای دفاع از هم میهنانش سر از پا نمیشناخت. در تمامی تظاهراتها شركت ميكرد و خود به پيشواز مسئوليتها ميرفت. به برادر مسعود خيلي علاقه داشت و جملات سخنرانيهايش را حفظ ميكرد و هميشه با خودش و يا در جمع بچه ها تكرار ميكرد.
 «بيچاره شب پرستان، تيغ به كف، هلهله زن، با سلاله خورشيد و با نسل ايمان چه خواهند كرد؟ گو هر چه ميخواهند در پيچ و خم جادههای تاريك به كمين خورشيد بنشينند، تا اسيرش سازند، بكشانندش و در لجه خون اندازند، ولی خورشيد، در اسارت هم خورشيد است…»
آمنه به اين جمله برادر مسعود خيلي علاقه داشت و بيشتر اوقات اون رو با خودش تكرار ميكرد. يك روز پيشنهاد كرد كه اين جمله رو بر در و ديوار مدرسه بنويسيم. منتظر نموند. خودش سطل رنگي رو برداشت و وقتي كه همه به سر كلاسهاشون رفته بودند شروع به نوشتن كرد. در همون حين مزدوري بنام مهدوی كه از آموزش و پرورش رژيم به دبيرستان آمده بود متوجه جمله ناتموم او بر روي ديوار شد. به آمنه نزديك شد و گفت: اين چيه داري مينويسی؟آمنه با بی اعتنايی بهش گفت: اگه كمي صبر كنی كارم رو تموم ميكنم و ميبينی. اما اون مزدور وحشي گره روسری آمنه رو گرفت و سيلي محكمي به گوش او زد. اما آمنه نه ترسيد و نه جا زد؛ بلكه همونجا قوطي رنگ رو برداشت و روی سر مهدوی مزدور چپه كرد و او رو سر جای خودش نشوند.
 آمنه  سري نترس و قلبي دلير داشت و از پاسداران و مرتجعين ذره يی نمی هراسيد.  يك روز قرار شد كه یکی از نمايندگان مجلس رژيم براي سخنرانی  به مدرسه ما بياد. بچه ها سراغ آمنه رفتند و موضوع رو با او در ميان گذاشتند. فردا قبل از سخنرانی مزدور رژيم، گروهي از بچه ها به فرماندهی آمنه در مدرسه حاضر شدند و اون روز بساط سخنرانی او رو حسابی به هم ريختند. شعارهای ضد ارتجاعی بچه ها حياط مدرسه رو پركرده بود و مزدور رژيم با ديدن اين صحنه فرار رو بر قرار ترجيح داد.
 بعد از سي خرداد60 در اوج بگير و ببندهای ارتجاع آمنه هم مانند هزاران میلیشیای دیگر به زندان افتاد. خبر دستگیری او در قائمشهر و روستاهای اطراف خیلی سریع پیچید. آمنه در اين فراز از مبارزه اش به يك ميليشيای حماسه ساز تبديل شد. در زندان چون كوه در برابر شكنجه گران و مزدوران مقاومت كرد و ذره يی ضعف و سستی از خود نشان نداد.
بعد از شكنجه های بسيار يك ماه بعد او رو به زندان شهربانی منتقل كردند. اميدوار شديم كه او رو ديگه اعدام نميكنند ولی آمنه خودش باكی  از اعدام نداشت. يادمه روزی كه از بيدادگاه برگشت در حاليكه ميخنديد گفت: «انگار هر ساعت بر حجم پرونده من اضافه ميشه. كينه و دروغهای فلان مزدور مجلسی، مدير فالانژ مدرسه، مهدي و بيژنی مزدور… انگار همه اينها خبر از حادثهایی ميدن.» فهميدم كه از شدت كينه يي كه به آمنه دارند در صدد پرونده سازی براي او هستند.
 آنقدر آمنه را شکنجه کردند که یکبار تا یک قدمی مرگ نيز رفت و جلادان خمینی مجبور شدند او را به بهداری ببرند تا زنده نگهش دارند و به گمان خودشان شاید به اطلاعاتش دست پیدا کنند. اما آمنه با صلابت و يقين دست رد به سينة آنان زد و باطل بودن گمانشان را با خون خود اثبات كرد.
 من فكر ميكنم هرگز نبوده قلب من
 اين گونه گرم و سرخ
 احساس ميكنم
 در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
 چندين هزار چشمه خورشيد در دلم 

 ميجوشد از يقين
 احساس ميكنم
 در هر كنار و گوشه اين شوره زار يأس
 چندين هزار جنگل شاداب ناگهان

 ميرويد از زمين…
 آه اي يقين يافته، بازت نمينهم! 


 ساعت سه بعد از ظهر بود. آمنه رو براي به اصطلاح دادگاه صدا كردند. بچه ها خواب بودند. آمنه انگار كه به دلش افتاده باشه كه ديگه بر نميگرده گفت:  بچه ها رو بيدار نكن. اما از قول من با همه شون خداحافظي كن.  بعد در حالیكه سرود شهادت رو كه سرود مورد علاقه اش بود زير لب زمزمه ميكرد سبكبال رفت.ساعت چهار بعدازظهر حكم اعدام رو به او ابلاغ و بلافاصله اجرا كردند.آمنه موقع اعدام نگذاشته بود كه چشماش رو ببندند. ميگن در آخرين لحظه يي كه به جايگاه اعدام ميرفته خنده اش قطع نميشده و اونقدر خوشحال بوده كه انگار داره به جشن ميره.پيكر آمنه قهرمان رو  بعد از تيرباران بدون زدن تيرخلاص در گودالي انداختند و او آنقدر در خون خود پرپر زد تا به شهادت رسيد. پيكر پاك او در روستای زادگاهش به خاك سپرده شد.