پيشتازان راه آزادي

‏نمایش پست‌ها با برچسب بهشهر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بهشهر. نمایش همه پست‌ها

۷ شهریور ۱۳۹۹

مجاهد شهید داریوش شریف‌زاده


داریوش شریف‌زاده از فرزندان شمال ایران می‌باشد. او در شهر سرسبز گرگان به دنیا آمد. بعد از گذراندن دوره ابتدایی وارد دبیرستان شد. داریوش ۲۵ساله بود که در مهرماه ۱۳۶۰ در بهشهر اعدام شد.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۳ خرداد ۱۳۹۹

مجاهد شهید باقر مهربان


مشخصات مجاهد شهید باقر مهربان

محل تولد: کردکوی
سن: ـ
محل شهادت: بهشهر
تاریخ شهادت: اسفند ۱۳۶۰

متاسفانه از اين شهيد قهرمان عکس، خاطره و زندگینامه نداريم بنابراين از هموطنانى كه اين قهرمان خلق را می‌شناسند درخواست داريم اطلاعات خود را به آدرس aida.nikjo@gmail.com براى ما ارسال كنند.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۹

مجاهد شهید حیدر مهربان


مشخصات مجاهد شهید حیدر مهربان

محل تولد: کردکوی
سن: ـ
محل شهادت: بهشهر
تاریخ شهادت: اسفند ۱۳۶۰

متاسفانه از اين شهيد قهرمان، اطلاعاتى نداريم بنابراين از هموطنانى كه اين قهرمان خلق را می‌شناسند درخواست داريم اطلاعات خود را به آدرس aida.nikjo@gmail.com براى ما ارسال كنند.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۰ فروردین ۱۳۹۸

گرامی باد یاد و خاطره بهارآوران مروارید، جلیل مجریان


مشخصات مجاهد شهید جلیل مجریان
محل تولد: بهشهر
شغل: سرباز وظيفه
سن: 25
تحصیلات: متوسطه
محل شهادت: عراق
تاریخ شهادت: 1370

مجاهد شهید جلیل مجریان در عملیات مروارید در عراق به شهادت رسید.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۶ بهمن ۱۳۹۷

مجاهد شهید عسگری احسانیان طبری


مشخصات مجاهد شهید عسگری احسانیان طبری
محل تولد: بهشهر
شغل: کارمند وزارت کشاورزی
سن: 29
تحصیلات: -
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: 1361

♦️💥چه سالها ز باغ ما جوانه کشته ای
♦️💥ستاره های شهر را شبانه کشته ای
♦️💥چقدر از تبار ما ترانه کشته ای
♦️💥قسم به داغ لاله غرق خون کنم تو را
♦️💥اراده کرده ام که سرنگون کنم تو را
♦️💥ز خاک مهر و روشنی برون کنم تو را

لینک مطلب در سایت مجاهد: https://bit.ly/2SbOxAw

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱ دی ۱۳۹۷

مجاهد شهید مینا عسگری


مشخصات مجاهد شهید مینا عسگری
محل تولد: گلوگاه
تحصیلات: ديپلم
سن: 20
محل شهادت: بهشهر
تاریخ شهادت: 1360

راز سر به مهر «پدر مینا»
صدای بغض آلود پیر مرد را از در کارگاه که شنیدم، یادم آمد که باید امروز ساکت بمانم. آقای عسکری پیرمرد دوست داشتنی و خوش سخن گاهگاهی دل و دماغ نداشت و این شعر را به آوایی حزین می‌خواند:
مرغ مینای من از داغ تو زیبا چه کنم؟             
بغض آشفته من! صبر به فردا چه کنم؟ 

دیگر یاد گرفته بودم که در چنین روزهایی وقتی وارد کارگاه چوب بری‌اش می‌شوم هیچ نگویم. حتا سلام نکنم. اگر هم سلام می‌کردم جوابی نمی‌داد. اصلاً انگار مرا نمی‌دید. آقای عسکری در کنار چوب بری یک کارگاه شالی کوبی هم داشت. مرا که آشنایشان بودم به‌عنوان شاگرد قبول کرده بود که کنارش باشم و کمک‌کار در کارگاه. من ۱۳سالم بود، یا ۱۴سال، درست یادم نیست. اما آقای عسکری پیرمرد شده بود. گاهی که دل و دماغ داشت از مبارزات زمان شاه می‌گفت که چگونه روزگاری با حزب توده بوده و این‌که همراه پدرم که از آن زمان با هم دوست بودند، بعد از 28مرداد و خیانت سران حزب، دستگیرشده، زندان رفته و شلاق خورده بودند. پدرم می‌گفت، اوستا (عسکری) آن‌قدر چوب خورده بود که چند روز حال راه رفتن نداشت.
آقای عسکری وقتی این حرفها را می‌زد شوق عجیبی در چشمان پیرمرد پدیدار می‌شد. اما همه چیز به یکباره دگرگون و دوباره سکوتی کشنده در کارگاه برقرار می‌شد. سکوتی که از صدای اره چوب بر بیشتر روانم را می‌فشرد.
حالا که پیرمرد داشت آواز می‌خواند می‌دانستم که باید کار خودم را بکنم. شروع کردم به جابه‌جا کردن الوارهایی که دیروز آخر وقت آورده بودند و نامنظم ریخته بودیم ته کارگاه. هنوز صدایش می‌آمد:
مرغ مینای من از داغ تو زیبا چه کنم؟           
بغض آشفته من! صبر به فردا چه کنم؟ 
داشتم به حرفهای مادرم فکر می‌کردم که می‌گفت. آقای عسکری دختر رعنایی داشت به نام مینا که اعدامش کردند. می گفت: آقای عسکری همان روز که رفت دنبال دخترش دیگر کمرش خم شد.
در دنیای کودکی‌ام داشتم فکر می‌کردم چه جوری کسی را اعدام می‌کنند؟ آنهم دختری را که مادرم می‌گفت عین ماه می‌مانست و عین فرشته خوب بود... و چگونه مردی کمرش خم می‌شود؟ 
ناگهان صدایم کرد: پسرم! بیا کمی خستگی درکن! 
باورم نشد. بله صدای خود آقای عسکری بود. سکوتش را شکسته بود و با مهربانی داشت نگاهم می‌کرد. رفتم کنارش نشستم. دستی به سرم کشید و گفت:
-چه خوب شد اومدی. امروز اصلاً دستم به کار نمی‌رفت. دنبال کسی بودم که باهاش حرف بزنم. می دونی که یه دوجین پسر و نوه دارم که خیلی دوستشون دارم، اما نمی‌دانم چرا دارم با تو حرف می‌زنم. انگار یک جورایی با تو راحت ترم... 
کلماتی که از دهان پیرمرد بیرون می‌آمد گیجم کرده بود. به چشمان مرد که نگاه کردم ژرفای گودیش مرا ترسانده بود. با خودم گفتم آقای عسکری حتماً از کارم راضی نیست. مجالم نداد:
-راز مینایم را می‌گویم.
یاد حرفهای مادر افتادم؛ آقای عسکری دیگر کمر راست نکرد.
-پارسال بود همین امروز روزی.
سیگار بعدی‌اش را روشن کرد و بعد با عصبانیت خاموشش کرد.
-صبح بود ۵ یا ۶ صبح که در خانه را زدند. مادر بچه‌ها که صدای زنگ را نمی‌شنید من رفتم دم در. چند پاسدار جلوی در بودند. قلبم فرو ریخت. دیگر چه از جان ما می‌خواهند بی‌ناموسها. مینای مرا که بردید زندان، دیگر چه کسی را می‌خواهید؟ 
صندلی‌ام را به پیرمرد نزدیک‌تر کردم. رگ های گردن لاغر پیرمرد متورم شده بود. کوبش ضربان قلب اش را می‌شنیدم.

-پاسداری جلو آمد و گفت: «آقای عسکری شما هستید». بی‌شرمی و قساوت این پاسدار مرا میخکوب کرده بود. «دخترتان را اعدام کردیم برای تحویل جسد با ما بیایید!» دیگر زمین و زمان را فراموش کرده بودم. دیگر یادم رفت که عیالی دارم که به او چیزی بگویم یا به‌پسرانم که... .. یعنی مینای من دیگر هیچ تلاونگی را نمی‌بیند؟ آخه از کودکی هر تلاونگی که بلند می‌شدم، نماز بخوانم، مینای من هم بلند می‌شد. روبه‌رویم می‌ایستاد و رکوع و سجودم را نگاه می‌کرد و می‌گفت: «بابا! من یه روز تلاونگت می‌شم». 
دیگر بالا و پایین شدن سینه پیرمرد را می‌دیدم. یادم آمد که پدرم می‌گفت؛ عسکری چون صخره است. در زندان و زیرشلاق و شکنجه مثل مرد می‌ایستاد.
-با آنها رفتم. نمی‌دانم چگونه سوار جیپ شان شدم یا با چیز دیگر. فقط می‌دانم رفتم؛ مینا یگانه دخترم!... .. نه سربه‌سرم گذاشتند... اعدامش نکردند... نه اعدامش نکردند... شاید بخواهند آزادش کنند... آخه اون که کاری نکرده بود... نشریه می‌فروخت همین... . من که مینایم را می‌شناسم... در همین هوا بودم که پاسداری داد زد: رسیدیم بهشهر. نمی‌خوای دخترت را ببینی؟. 
عرق سردی بر پیشانی پیرمرد نشسته بود. با دهان کف کرده ادامه داد:
-پشت سر پاسداران براه افتادم. دالانی بود بی‌انتها نمی‌دانم سردخانه بود یا بیغوله یا شکنجه‌گاه یا... مطمئن بودم که دارم کابوس می‌بینم. چشمانم را چند بار مالیدم تا بیدار شوم فایده نداشت. سرم را به دیوار کوبیدم تا بیدار شوم. پاسداری به جلو هلم داد و به یک‌باره... .
پیرمرد ساکت شد. سکوتی به درازای قورت دادن مستمر بغضی در گلویش. بی‌تاب به دهان پیرمرد چشم دوخته بودم: بگو که خواب بودی... بگو که دیدی مینایت از پشت میله‌ها دارد به تو دست تکان می‌دهد. بگو که مینایت تلاونگت می‌شود... .
مینای من... دراز کشیده بود روی زمین. خون سینه‌اش خشک شده بود و شتک زده بود روی صورتش... 
آقای عسکری با دو دست صورتش را پوشاند. تکانهای کتف پیرمرد مرا هراسان کرده بود! 
-نمی‌دانم بعد از آن چه کردم. کتم را در آوردم و مینای نازنینم را پوشاندم یا با پاسداری گلاویز شدم یا سکوت کردم. نمی‌دانم. فقط می‌دانم هنوز از شوک این صحنه در مقابل نگاه ناپاک و درنده پاسداران بیرون نیامده بودم که پاسداری از راه رسید با یک جعبه شیرینی... 
سکوت این بار پیرمرد طولانی شد. هاج و واج نگاهش می‌کردم. لرزشی چانه‌اش را فراگرفته بود. در دنیای کودکی‌ام داشتم تصویر پاسدار مهربانی را تصور می‌کردم که دلش به‌حال پیرمرد داغدار سوخته بود و می‌خواست دلداریش بدهد.
-آره پاسداری با یک جعبه شیرینی و مقداری پول به من نزدیک شد بمن تبریک گفت من دامادتم! 
هق هق پیرمرد دیگر مجالش نداد و من هم همراهش شروع به‌گریه کردم. اشک از محاسن سپیدش جاری شد و چون دانه‌های درشت باران روی خاک اره‌های کف کارگاه فرو ریخت. آقای عسگری بلند شد و رفت و دیگر به من نگاه نکرد. دوباره به یاد حرفهای مادرم افتادم که آقای عسکری وقتی دنبال دخترش رفت دیگر کمر راست نکرد.
در آن سن؛ زیاد حرفهای آقای عسکری را نفهمیدم و درد جانکاهی را که تحمل می‌کرد، متوجه نشدم و حتا وقتی آن روز از کارگاهش حیران و مبهوت خارج می‌شدم و او دوباره صدایم کرد، نمی‌دانستم این «راز» چگونه سرنوشت مرا تعیین می‌کند.
پیرمرد در حالی که تلاش می‌کرد بر هجوم اندوه غلبه کند به من نزدیک شد و گفت:
دیگر آن روز هیچ چیز نفهمیدم، تنها یادم هست که جسد مینای نازنینم را بردیم به خانه و غسلش دادیم و در این بین شیخ حسن زاهدی که مثل سگی آن روز در شهر ما گلوگاه، پارس می‌کرد، اجازه نداد کسی بر پیکر پاک دخترم نماز بخواند. البته که دخترم به نماز این ناپاکان نیاز نداشت و رفت.
آن روز موقع خدا حافظی پیرمرد از من قول گرفت که روزی اگر دادگاهی تشکیل شد از جانب او وکیل هستم که راز مینایش را بی‌کم و کاست افشا کنم. می‌گفت، یقین دارم که روزی چنین دادگاهی تشکیل خواهد شد. چون خدا که نمی‌تواند این ظلم نابخشودنی به من و مینایم را نادیده بگیرد. من پیرمرد از جانم ترسیدم. چون در همین گلوگاه پاسداران تهدیدم کردند که اگر چیزی بگویم به من هم مثل دخترم تجاوز خواهند کرد و سر به نیست... .
می گفت: در هر دادگاهی با اطمینان این راز را شهادت بده، مطمئن باش واقعیت داستان فراتر از آن چیزی است که توانستم به تو بگویم... مطمئن باش.
حالا که ۳۶سال از رازداری من گذشته است، من در کسوت رزمنده ارتش آزادی تمامی این سالیان را با راز پیرمرد مهربانی گذرانده‌ام که شاید دیگر در قید حیات نباشد. و امروز با همان یقینی که پیرمرد داغدیده حرف می‌زد، در دادگاه بیکرانی که از جنبش دادخواهی در گوشه گوشه این خاک تشکیل شده است شهادت می‌دهم که مینا نه فقط تلاونگ پدر پیرش، بلکه تلاونگ خاموشی ناپذیر مردمی شده است که هر کدامشان صدها داغ مثل آقای عسکری دارند و فریاد می‌زند: نگذارید رازها بمیرند.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۹ آبان ۱۳۹۷

مجاهد شهید فرهاد جوادی


مشخصات مجاهد شهید فرهاد جوادی
محل تولد: بهشهر
تحصیلات: فوق دیپلم
سن: 24
محل شهادت: بهشهر
تاریخ شهادت: 1360

امروز صبح ميتونيد براي ملاقات پسرتون بياين جلو بيمارستان! 

اطراف بيمارستان جمعيت زيادي در انتظار بود. مادر از يك نفر پرسيد چه خبر شده؟ زن در حالي‌كه به‌شدت گريه ميكرد گفت: چند مجاهد رو ديشب اعدام كردند. مادر بي اختيار زير لب گفت: خدايا به پسرم كمك كن! تازه فهميد كه ماجراي ملاقات چيه، تازه فهميد كه ديگه فرهادش نيست. دورتر پيرمرد رانندة آمبولانس، به مادر نگاه ميكرد و آرام آرام ميگريست.

نيمه‌هاي شب بود كه تلفن زنگ زد و از طرف بيمارستان بهم گفتند كه با آمبولانس بايد به جاده‌يي كنار شهر برم و سه مجروح رو به بيمارستان بيارم. وقتي به اونجا رسيدم هوا هنوز تاريك بود. پايين جنگل ماشين رو پارك كردم و منتظر شدم. چند دقيقه‌يي نگذشته بود كه صداي شليك گلوله شنيدم. بعد صداي گلولة دوم و بلافاصله رگبار مسلسل و كمي بعد صداي دو تك‌تير سكوت شب رو شكافت. صداي بال پرندگان كه وحشت زده از محل دور مي‌شدند، فضاي جنگل رو سنگين كرد. نفسم بند اومده بود. تصميم گرفتم سوار ماشين بشم و فرار كنم كه يه دفعه چند پاسدار اسلحه‌به‌دست درحالي‌كه سه جسد رو روي زمين مي‌كشيدند از جنگل بيرون اومدند. از اجساد ناله‌هاي خفيف شنيده مي‌شد. اونها رو پشت آمبولانس گذاشتند. شوكه شده بودم. ناگهان پاسداري به كتفم زد و تكونم داد و گفت: چته؟ چرا صدات درنمياد؟ سريع حركت كن و اين منافقاي كثيفو ببر تحويل بيمارستان بده. و بعد، خودشون سوار ماشين گشت شدند و در چشم‌به‌هم‌زدني از اونجا رفتند. چراغ‌قوه‌ام رو روشن كردم و سه جسد غرق در خون رو با دقت نگاه كردم. يكي از اونها هنوز بدنش گرم بود و بريده‌بريده نفس مي‌كشيد. چشماش هنوز باز بود، چقدر نگاهش آشنا بود، خدايا او كيه؟ صداي خفه‌يي از گلوش درميومد، انگار مي‌خواست چيزي بگه و نمي‌تونست. باورم نمي‌شد، فرهاد بود. فرهاد بهشهر، من فرهاد رو از بچگي مي‌شناختم. خداي من، فرهاد داره جلوي چشمام پرپر مي‌زنه و من كاري از دستم بر نمياد! جواب پدر و مادر پيرش رو چي بدم؟! بهشون چي بگم؟! نفهميدم چطور حركت كردم؛ اما وقتي به بيمارستان رسيدم بدن فرهاد سرد شده بود.

فرهاد جوادي در 14مرداد سال1360 بدست پاسداران خميني در جنگل عباس آباد بهشهر بطرز فجيعي زجركش شد. 
از سمتهاي مختلف از پايين پاها تا قفسة سينه‌اش گلوله ها به بدنش اصابت كرده بودند. دستها و دهان فرهاد آغشته به گل‌ولاي و برگ بود. شايد كه را وادار به دويدن كردند و از هر طرف به او گلوله زدند.

با دستاني سبز در جنگلي سرخ 
پنداشتند خام
کز سرگشتگان که پي ببرند و سوختند
من آخرين درختم از سلاله جنگل
آنان که بر بهار تبر انداختند تند
پنداشتند خام که با هر شکستني
قانون رشد و رويش را از ريشه کنده اند 

فرازي از زندگينامة مجاهد ‌شهيد‌ فرهاد جوادي، مسئول انجمن هواداران مجاهدين در بهشهر
فرهاد جوادي در سال1336 در بهشهر چشم به جهان گشود. پس از گرفتن مدرك ديپلم به بابل رفت و ادامة تحصيلش را در رشتة برق گذراند. فرهاد در انقلاب ضدسلطنتي شركت فعال داشت و دوستان و آشنايانش را به‌شركت در تظاهرات عليه شاه فرامي‌خواند. پس از انقلاب ضدسلطنتي و دزديده‌شدن آن توسط خميني، فرهاد وقتي رفتار دجالگرانه مرتجعين و غاصبان حاكميت مردمي را ديد، به‌سرعت از آنها متنفر و رويگردان شد و براي انتخاب راه به‌جستجو و مطالعه پرداخت و طولي نكشيد كه گمشده‌اش را در سازمان مجاهدين خلق يافت.

«‌‌هر كس كه بخواهد آزاديهاي انساني، انقلابي و اسلامي را محدود بكند، نه اسلام را شناخته، نه انسان را و نه انقلاب را.  آزادي، ضرورت دوام انسان در مقام انساني است. والا با حيوانات كه فرقي ندارد. والا مسئوليت و وظيفه‌يي ندارد، والا دنياي انساني به جهان حيواني تنزل خواهد كرد. بنابراين، تاوانش را خواهيم پرداخت باز هم:
هر كه در اين بزم مقرب‌تر است                  
جام بلا بيشترش مي‌دهند

فرهاد كه مجاهدين را با مسعود رجوي شناخته بود، عاشقانه در راه آرمانهاي سازمان پاي گذاشت و به يكي از فعالترين هواداران سازمان مجاهدين و پس از آن مسئول انجمن جوانان مسلمان بهشهر تبديل شد. فرهاد با ميليشياهايي كه توسط انجمن جوانان مسلمان بهشهر سازماندهي شده بودند، رابطه‌يي بسيار صميمي داشت و آنها نيز براي او به‌عنوان رابطشان با مجاهدين احترام ويژه‌يي قائل بودند. خصوصيت بارز فرهاد پيگير بودن و خستگي ناپذيري او بود.

فرهاد می گفت: «وقتي از كاركردن زياد خسته ميشوم و يا اوضاع و احوال نگرانم ميكند يكي ازجملات مسعود را ميخوانم و تمام خستگيها و نگرانيهايم را فراموش ميكنم.»

افشاگري و چاپ و توزيع سوابق مرتجعين و سركردگان كميته هاي آخوندي توسط انجمن‌جوانان مسلمان بهشهر خشم دادستان جنايتكار اين منطقه به‌نام «شاه‌نوش» را نسبت به‌هواداران مجاهدين، به‌ويژه فرهاد برانگيخت. از اين‌رو با توطئه‌ و زمينه‌چيني چماقداران ارتجاع به انجمن هواداران حمله كردند و آلات ضرب و جرح از قبيل چاقو و پنجه بكس را در ساختمان جاگذاشتند و سپس براي فرهاد و چند تن ديگر از مجاهدين پرونده سازي كرده و آنها را به دادگاه كشاندند. شاهنوش در يك اقدام تلافي جويانه فرهاد را به 50ضربه شلاق محكوم كرد و حكم را اجرا نمود. 

سخنان مجاهد شهيد فرهاد جوادي پس از شلاق خوردن خطاب به مردم
«برادران مجاهد ما را در دوران سياه حكومت شاه هم بوسيلة ساواك به تختة شلاق مي بستند؛ بدنشان را ميسوزاندند، اما آيا توانستند عقيده و ايمانشان را بگيرند؟ آيا مجاهدين با شهادت و شكنجه از بين رفتند؟ آيا در جمهوري اسلامي هم ما بخاطر داشتن عقيده، بخاطر طرفداري از آرمان مجاهدين بايد به تختة شلاق بسته شويم؟ آيا فكر ميكنيد با شلاق زدن ما ميتوانيد عقيده و آرمانمان را بگيريد؟…اعتراض ما بخاطر اين است كه دارند انقلاب و اسلام را نابود ميكنند. مگر ما چه كرديم؟ جز كوشش در راه اسلام و انقلاب! بهر حال وقتي پردة جهل و ناآگاهي از جلوي چشمان شماهايي كه الان مرا به شلاق بستيد كنار رفت، متوجه خواهيد شد كه شماها مرا شلاق نزديد. بلكه اين آزادي و انقلاب ميباشد كه بدست شما به شلاق بسته شد. آنوقت روسياهي براي آنهايي ميماند كه ناآگاهانه در اين راه بودهاند.»

فرهاد اما با انگيزة بسيار و پرشورتر از پيش به مبارزه عليه ارتجاع پرداخت تا اينكه در روز 24 تير 60 در يك كيوسك تلفن در شهر چالوس توسط مزدوران رژيم شناسايي و دستگير شد و به زندان سپاه بهشهر منتقل گرديد. دژخيمان كه از او كينه‌ها به‌دل داشتند، وحشيانه به جان فرهاد افتادند تا بلكه از او اطلاعاتي حول شبكة فعال بهشهر به‌دست آورند. اما از فرهاد تنها صلابت و پايداري ‌ديدند.

فرهاد رو با بدني شكنجه‌شده به زنجير كشيدند طوري كه از صداي زنجيرها مي‌فهميديم كه اين فرهاده كه راه ميره.
در آخرين روزهاي زندگي فرهاد عكسي از فرزند تازه به دنيا آمده اش بدستش رسيد. او پشت عكس نوشته بود: «تو را بوسيدم و در قلب و روحم جاي داري. دستت را مي‌بوسم. بدان كه پدرت به تو خيلي اميد دارد».
مزدوران كه از عواطف پدري او اطلاع پيدا كرده بودند، به آخرين ترفندشان دست زدند و به دروغ به او گفتند كه فرزندت را به زندان آورده‌ايم. اگر مي‌خواهي او را ببيني فقط اسم دو نفر را لو بده تا آزادت كنيم و براي هميشه نزد او باشي. اما فرهاد در جواب به آنها گفت:
«تف بر شما كه با تحريك احساسات پدري مي‌خواهيد احساساتم نسبت به خلقم را از من بگيريد. ولي بدانيد كه كور خوانده‌ايد!»

بعد از شهادت فرهاد، يك دسته‌گل بر مزارش ديده مي‌شد كه بر روي آن نوشته شده بود: «از طرف سارا، به پدري كه هرگز او را نديده است».

مریم رجوی: بله، چنان‌که مسعود، درباره این شهیدان گفته‌ است:‌ این خونهای پاک، جوشیدن آغاز خواهد کرد... و خمینی نخواهد توانست این شعله را خاموش کند... 

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۳ مرداد ۱۳۹۷

مجاهد شهید مهدی عبادیان


مشخصات مجاهد شهید مهدی عبادیان
محل تولد: بهشهر
شغل: عکاس يا فيلمبردار
سن: 28
تحصیلات: -
محل شهادت: کرمانشاه
تاریخ شهادت: 1367

مهدی عبادیان (فرهنگ) که در جریان انقلاب ضد سلطنتی با مجاهدین پیوند خورد، از میلیشیاهای پرشور و فعال دانش‌آموزی بود. در فاز نظامی از اعضای واحدهای عملیاتی هنگ حنیف در تهران بود. در مهرماه۶۱ از کشور خارج شد و در تشکیلات خارج کشور فعالیت خود را ادامه داد. سپس به منطقه رفت و در بخشهای مختلف سازمان و یکانهای رزمی آغاز به‌کار کرد. در عملیات فروغ جاویدان فرماندهی یک دستهٌ رزمی و دوشکای جلودار را به‌عهده داشت. در چندین درگیری شرکت کرد و با جسارت و خشم انقلابی مزدوران دشمن را به‌هلاکت رساند. عصر روز سه‌شنبه ۴مرداد در یکی از درگیریها نزدیک پمپ‌بنزین اسلام‌آباد به‌شهادت رسید. به گزارش همرزمانش تا آخرین لحظات، صدای او از پشت بی‌سیم شنیده می‌شد که مرتب می‌گفت «مرگ بر خمینی، درود بر ‌رجوی» تا صدایش قطع شد. اما پژواک صدای او در کهکشان جاودانه‌فروغهای آزادی برای همیشه جاودان ماند.پیکر پاکش در خاکپای سرورشهیدان حسین ‌بن‌علی‌(ع) در کربلا به خاک سپرده شد . «…‌‌خمینی پلید و خمینیان زمانه؛ بدانید که اگر هزار تکه‌ام سازید هر تکه‌ام فریاد مرگتان و درود بر ‌مسعودمان را سرخواهد داد و هر تکه‌ام چون نارنجکی منفجر خواهد شد و شما نابکاران را به دیار نیستی و عدم خواهد فرستاد. نسل مجاهد خلق، نسل مسعود و مریم، اراده کرده است بساط جهل و ننگ خمینی و خمینی‌صفتان را برچیند. پس چه سعادتی از این بالاتر که این شانس را داشتم تا سربازی برای این رهبری در این نبرد دوران‌ساز باشم و چه کم‌شانسم که صد جان نداشتم تا صد بار در این خط سرخ فدا کنم…». وصیت نامه ـ ۲۰ تیر ۶۶

مریم رجوی: خونهای مجاهدین و مبارزین آرمانخواه، هرگز از جوشش بازنمی‌ماند و در تمام این سالیان، روح عصیان و اعتراض جامعه ایران در پیکار با رژیم ولایت فقیه بوده است.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۴ فروردین ۱۳۹۷

مجاهد شهید سیداحمد حسینی


مشخصات مجاهد شهید سیداحمد حسینی
محل تولد: كردكوى
تحصيل: دانش آموز
سن: 18
محل شهادت: بهشهر
زمان شهادت: 1360

متاسفانه از اين شهيد  عکس، خاطرات و زندگینامه اطلاعاتى نداريم بنابراين از هموطنانى كه اين قهرمان خلق را مي‌شناسند درخواست داريم اطلاعات خود را به آدرس aida.nikjo@gmail.com براى ما ارسال كنند.

مریم رجوی: مماشات جامعه بین‌المللی و مصونیت مقامات ایران در طول نزدیک به ۴۰سال، این جنایتکاران را تشویق کرده است و آخوندهایی که کشتار سال 67را انجام دادند، هم‌چنان به شکستن رکورد اعدام در جهان ادامه می‌دهند. 

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید
https://t.me/shahidanAzadai96

۸ شهریور ۱۳۹۶

راز سر به مهر «پدر مینا»


خاطره بازنویسی شده از یک رزمنده مجاهد خلق

صدای بغض آلود پیر مرد را از در کارگاه که شنیدم، یادم آمد که باید امروز ساکت بمانم. آقای عسکری پیرمرد دوست داشتنی و خوش سخن گاهگاهی دل و دماغ نداشت و این شعر را به آوایی حزین می‌خواند:
مرغ مینای من از داغ تو زیبا چه کنم؟             بغض آشفته من! صبر به فردا چه کنم؟ 

دیگر یاد گرفته بودم که در چنین روزهایی وقتی وارد کارگاه چوب بری‌اش می‌شوم هیچ نگویم. حتا سلام نکنم. اگر هم سلام می‌کردم جوابی نمی‌داد. اصلاً انگار مرا نمی‌دید. آقای عسکری در کنار چوب بری یک کارگاه شالی کوبی هم داشت. مرا که آشنایشان بودم به‌عنوان شاگرد قبول کرده بود که کنارش باشم و کمک‌کار در کارگاه. من ۱۳سالم بود، یا ۱۴سال، درست یادم نیست. اما آقای عسکری پیرمرد شده بود. گاهی که دل و دماغ داشت از مبارزات زمان شاه می‌گفت که چگونه روزگاری با حزب توده بوده و این‌که همراه پدرم که از آن زمان با هم دوست بودند، بعد از 28مرداد و خیانت سران حزب، دستگیرشده، زندان رفته و شلاق خورده بودند. پدرم می‌گفت، اوستا (عسکری) آن‌قدر چوب خورده بود که چند روز حال راه رفتن نداشت.
آقای عسکری وقتی این حرفها را می‌زد شوق عجیبی در چشمان پیرمرد پدیدار می‌شد. اما همه چیز به یکباره دگرگون و دوباره سکوتی کشنده در کارگاه برقرار می‌شد. سکوتی که از صدای اره چوب بر بیشتر روانم را می‌فشرد.
حالا که پیرمرد داشت آواز می‌خواند می‌دانستم که باید کار خودم را بکنم. شروع کردم به جابه‌جا کردن الوارهایی که دیروز آخر وقت آورده بودند و نامنظم ریخته بودیم ته کارگاه. هنوز صدایش می‌آمد:
مرغ مینای من از داغ تو زیبا چه کنم؟           بغض آشفته من! صبر به فردا چه کنم؟ 
داشتم به حرفهای مادرم فکر می‌کردم که می‌گفت. آقای عسکری دختر رعنایی داشت به نام مینا که اعدامش کردند. می گفت: آقای عسکری همان روز که رفت دنبال دخترش دیگر کمرش خم شد.
در دنیای کودکی‌ام داشتم فکر می‌کردم چه جوری کسی را اعدام می‌کنند؟ آنهم دختری را که مادرم می‌گفت عین ماه می‌مانست و عین فرشته خوب بود... و چگونه مردی کمرش خم می‌شود؟ 
ناگهان صدایم کرد: پسرم! بیا کمی خستگی درکن! 
باورم نشد. بله صدای خود آقای عسکری بود. سکوتش را شکسته بود و با مهربانی داشت نگاهم می‌کرد. رفتم کنارش نشستم. دستی به سرم کشید و گفت:
-چه خوب شد اومدی. امروز اصلاً دستم به کار نمی‌رفت. دنبال کسی بودم که باهاش حرف بزنم. می دونی که یه دوجین پسر و نوه دارم که خیلی دوستشون دارم، اما نمی‌دانم چرا دارم با تو حرف می‌زنم. انگار یک جورایی با تو راحت ترم... 
کلماتی که از دهان پیرمرد بیرون می‌آمد گیجم کرده بود. به چشمان مرد که نگاه کردم ژرفای گودیش مرا ترسانده بود. با خودم گفتم آقای عسکری حتماً از کارم راضی نیست. مجالم نداد:
-راز مینایم را می‌گویم
یاد حرفهای مادر افتادم؛ آقای عسکری دیگر کمر راست نکرد.
-پارسال بود همین امروز روزی.
سیگار بعدی‌اش را روشن کرد و بعد با عصبانیت خاموشش کرد.
-صبح بود ۵ یا ۶ صبح که در خانه را زدند. مادر بچه‌ها که صدای زنگ را نمی‌شنید من رفتم دم در. چند پاسدار جلوی در بودند. قلبم فرو ریخت. دیگر چه از جان ما می‌خواهند بی‌ناموسها. مینای مرا که بردید زندان، دیگر چه کسی را می‌خواهید؟ 
صندلی‌ام را به پیرمرد نزدیک‌تر کردم. رگ های گردن لاغر پیرمرد متورم شده بود. کوبش ضربان قلب اش را می‌شنیدم.

-پاسداری جلو آمد و گفت: «آقای عسکری شما هستید». بی‌شرمی و قساوت این پاسدار مرا میخکوب کرده بود. «دخترتان را اعدام کردیم برای تحویل جسد با ما بیایید!» دیگر زمین و زمان را فراموش کرده بودم. دیگر یادم رفت که عیالی دارم که به او چیزی بگویم یا به‌پسرانم که... .. یعنی مینای من دیگر هیچ تلاونگی را نمی‌بیند؟ آخه از کودکی هر تلاونگی که بلند می‌شدم، نماز بخوانم، مینای من هم بلند می‌شد. روبه‌رویم می‌ایستاد و رکوع و سجودم را نگاه می‌کرد و می‌گفت: «بابا! من یه روز تلاونگت می‌شم». 
دیگر بالا و پایین شدن سینه پیرمرد را می‌دیدم. یادم آمد که پدرم می‌گفت؛ عسکری چون صخره است. در زندان و زیرشلاق و شکنجه مثل مرد می‌ایستاد.
-با آنها رفتم. نمی‌دانم چگونه سوار جیپ شان شدم یا با چیز دیگر. فقط می‌دانم رفتم؛ مینا یگانه دخترم!... .. نه سربه‌سرم گذاشتند... اعدامش نکردند... نه اعدامش نکردند... شاید بخواهند آزادش کنند... آخه اون که کاری نکرده بود... نشریه می‌فروخت همین... . من که مینایم را می‌شناسم... در همین هوا بودم که پاسداری داد زد: رسیدیم بهشهر. نمی‌خوای دخترت را ببینی؟. 
عرق سردی بر پیشانی پیرمرد نشسته بود. با دهان کف کرده ادامه داد:
-پشت سر پاسداران براه افتادم. دالانی بود بی‌انتها نمی‌دانم سردخانه بود یا بیغوله یا شکنجه‌گاه یا... مطمئن بودم که دارم کابوس می‌بینم. چشمانم را چند بار مالیدم تا بیدار شوم فایده نداشت. سرم را به دیوار کوبیدم تا بیدار شوم. پاسداری به جلو هلم داد و به یک‌باره... .
پیرمرد ساکت شد. سکوتی به درازای قورت دادن مستمر بغضی در گلویش. بی‌تاب به دهان پیرمرد چشم دوخته بودم: بگو که خواب بودی... بگو که دیدی مینایت از پشت میله‌ها دارد به تو دست تکان می‌دهد. بگو که مینایت تلاونگت می‌شود... .
مینای من... دراز کشیده بود روی زمین. خون سینه‌اش خشک شده بود و شتک زده بود روی صورتش... 
آقای عسکری با دو دست صورتش را پوشاند. تکانهای کتف پیرمرد مرا هراسان کرده بود! 
-نمی‌دانم بعد از آن چه کردم. کتم را در آوردم و مینای نازنینم را پوشاندم یا با پاسداری گلاویز شدم یا سکوت کردم. نمی‌دانم. فقط می‌دانم هنوز از شوک این صحنه در مقابل نگاه ناپاک و درنده پاسداران بیرون نیامده بودم که پاسداری از راه رسید با یک جعبه شیرینی... 
سکوت این بار پیرمرد طولانی شد. هاج و واج نگاهش می‌کردم. لرزشی چانه‌اش را فراگرفته بود. در دنیای کودکی‌ام داشتم تصویر پاسدار مهربانی را تصور می‌کردم که دلش به‌حال پیرمرد داغدار سوخته بود و می‌خواست دلداریش بدهد.
-آره پاسداری با یک جعبه شیرینی و مقداری پول به من نزدیک شد بمن تبریک گفت من دامادتم! 
هق هق پیرمرد دیگر مجالش نداد و من هم همراهش شروع به‌گریه کردم. اشک از محاسن سپیدش جاری شد و چون دانه‌های درشت باران روی خاک اره‌های کف کارگاه فرو ریخت. آقای عسگری بلند شد و رفت و دیگر به من نگاه نکرد. دوباره به یاد حرفهای مادرم افتادم که آقای عسکری وقتی دنبال دخترش رفت دیگر کمر راست نکرد.
در آن سن؛ زیاد حرفهای آقای عسکری را نفهمیدم و درد جانکاهی را که تحمل می‌کرد، متوجه نشدم و حتا وقتی آن روز از کارگاهش حیران و مبهوت خارج می‌شدم و او دوباره صدایم کرد، نمی‌دانستم این «راز» چگونه سرنوشت مرا تعیین می‌کند.
پیرمرد در حالی که تلاش می‌کرد بر هجوم اندوه غلبه کند به من نزدیک شد و گفت:
دیگر آن روز هیچ چیز نفهمیدم، تنها یادم هست که جسد مینای نازنینم را بردیم به خانه و غسلش دادیم و در این بین شیخ حسن زاهدی که مثل سگی آن روز در شهر ما گلوگاه، پارس می‌کرد، اجازه نداد کسی بر پیکر پاک دخترم نماز بخواند. البته که دخترم به نماز این ناپاکان نیاز نداشت و رفت.
آن روز موقع خدا حافظی پیرمرد از من قول گرفت که روزی اگر دادگاهی تشکیل شد از جانب او وکیل هستم که راز مینایش را بی‌کم و کاست افشا کنم. می‌گفت، یقین دارم که روزی چنین دادگاهی تشکیل خواهد شد. چون خدا که نمی‌تواند این ظلم نابخشودنی به من و مینایم را نادیده بگیرد. من پیرمرد از جانم ترسیدم. چون در همین گلوگاه پاسداران تهدیدم کردند که اگر چیزی بگویم به من هم مثل دخترم تجاوز خواهند کرد و سر به نیست... .
می گفت: در هر دادگاهی با اطمینان این راز را شهادت بده، مطمئن باش واقعیت داستان فراتر از آن چیزی است که توانستم به تو بگویم... مطمئن باش.
حالا که ۳۶سال از رازداری من گذشته است، من در کسوت رزمنده ارتش آزادی تمامی این سالیان را با راز پیرمرد مهربانی گذرانده‌ام که شاید دیگر در قید حیات نباشد. و امروز با همان یقینی که پیرمرد داغدیده حرف می‌زد، در دادگاه بیکرانی که از جنبش دادخواهی در گوشه گوشه این خاک تشکیل شده است شهادت می‌دهم که مینا نه فقط تلاونگ پدر پیرش، بلکه تلاونگ خاموشی ناپذیر مردمی شده است که هر کدامشان صدها داغ مثل آقای عسکری دارند و فریاد می‌زند: نگذارید رازها بمیرند.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید
https://t.me/shahidanAzadai96

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۶

مجاهد شهید علی اکبر فغفوری


مشخصات مجاهد شهید علی اکبر فغفوری
محل تولد: كردكوى
شغل: كارگر
سن: 27
محل شهادت: بهشهر
زمان شهادت: 1360

مریم رجوی: خمینی می‌خواست برای بقای نظام خود نسل مجاهدین را نابود کند اما از رژیم او جز موجود لعنت‌شده‌یی باقی نمانده که سراپا در فساد و خونریزی غرق شده و نکبت تاریخ ایران است. حال آن‌که نسل مجاهدین و آرمان و اندیشه آن‌ها اعتلا یافت و شهیدان قتل عام۶۷، وجدان تباهی‌ناپذیر مردم ایران شدند. 

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید
https://t.me/shahidanAzadi