پيشتازان راه آزادي

۲۲ آبان ۱۳۹۷

مجاهد شهید علی حسین ترکمن غلامی


مشخصات مجاهد شهید علی حسین ترکمن غلامی
محل تولد: بندر گز
شغل: دبير
سن: 23
تحصیلات: -
محل شهادت: گرگان
تاریخ شهادت: -

مریم رجوی: این زمزمه نیمه‌شبان آن‌هاست که هنوز به گوش می‌رسد:
من مرغ آتشم
می‌سوزم از شراره‌ ا‌ین عشق سرکشم
چون سوخت پیکرم،
چون شعله‌ها‌ی سرکش جانم فرو نشست،
آنگاه باز،
از دل خاکستر
بار دگر تولد من
آغاز می‌شود.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۹ آبان ۱۳۹۷

مجاهد شهید فرهاد جوادی


مشخصات مجاهد شهید فرهاد جوادی
محل تولد: بهشهر
تحصیلات: فوق دیپلم
سن: 24
محل شهادت: بهشهر
تاریخ شهادت: 1360

امروز صبح ميتونيد براي ملاقات پسرتون بياين جلو بيمارستان! 

اطراف بيمارستان جمعيت زيادي در انتظار بود. مادر از يك نفر پرسيد چه خبر شده؟ زن در حالي‌كه به‌شدت گريه ميكرد گفت: چند مجاهد رو ديشب اعدام كردند. مادر بي اختيار زير لب گفت: خدايا به پسرم كمك كن! تازه فهميد كه ماجراي ملاقات چيه، تازه فهميد كه ديگه فرهادش نيست. دورتر پيرمرد رانندة آمبولانس، به مادر نگاه ميكرد و آرام آرام ميگريست.

نيمه‌هاي شب بود كه تلفن زنگ زد و از طرف بيمارستان بهم گفتند كه با آمبولانس بايد به جاده‌يي كنار شهر برم و سه مجروح رو به بيمارستان بيارم. وقتي به اونجا رسيدم هوا هنوز تاريك بود. پايين جنگل ماشين رو پارك كردم و منتظر شدم. چند دقيقه‌يي نگذشته بود كه صداي شليك گلوله شنيدم. بعد صداي گلولة دوم و بلافاصله رگبار مسلسل و كمي بعد صداي دو تك‌تير سكوت شب رو شكافت. صداي بال پرندگان كه وحشت زده از محل دور مي‌شدند، فضاي جنگل رو سنگين كرد. نفسم بند اومده بود. تصميم گرفتم سوار ماشين بشم و فرار كنم كه يه دفعه چند پاسدار اسلحه‌به‌دست درحالي‌كه سه جسد رو روي زمين مي‌كشيدند از جنگل بيرون اومدند. از اجساد ناله‌هاي خفيف شنيده مي‌شد. اونها رو پشت آمبولانس گذاشتند. شوكه شده بودم. ناگهان پاسداري به كتفم زد و تكونم داد و گفت: چته؟ چرا صدات درنمياد؟ سريع حركت كن و اين منافقاي كثيفو ببر تحويل بيمارستان بده. و بعد، خودشون سوار ماشين گشت شدند و در چشم‌به‌هم‌زدني از اونجا رفتند. چراغ‌قوه‌ام رو روشن كردم و سه جسد غرق در خون رو با دقت نگاه كردم. يكي از اونها هنوز بدنش گرم بود و بريده‌بريده نفس مي‌كشيد. چشماش هنوز باز بود، چقدر نگاهش آشنا بود، خدايا او كيه؟ صداي خفه‌يي از گلوش درميومد، انگار مي‌خواست چيزي بگه و نمي‌تونست. باورم نمي‌شد، فرهاد بود. فرهاد بهشهر، من فرهاد رو از بچگي مي‌شناختم. خداي من، فرهاد داره جلوي چشمام پرپر مي‌زنه و من كاري از دستم بر نمياد! جواب پدر و مادر پيرش رو چي بدم؟! بهشون چي بگم؟! نفهميدم چطور حركت كردم؛ اما وقتي به بيمارستان رسيدم بدن فرهاد سرد شده بود.

فرهاد جوادي در 14مرداد سال1360 بدست پاسداران خميني در جنگل عباس آباد بهشهر بطرز فجيعي زجركش شد. 
از سمتهاي مختلف از پايين پاها تا قفسة سينه‌اش گلوله ها به بدنش اصابت كرده بودند. دستها و دهان فرهاد آغشته به گل‌ولاي و برگ بود. شايد كه را وادار به دويدن كردند و از هر طرف به او گلوله زدند.

با دستاني سبز در جنگلي سرخ 
پنداشتند خام
کز سرگشتگان که پي ببرند و سوختند
من آخرين درختم از سلاله جنگل
آنان که بر بهار تبر انداختند تند
پنداشتند خام که با هر شکستني
قانون رشد و رويش را از ريشه کنده اند 

فرازي از زندگينامة مجاهد ‌شهيد‌ فرهاد جوادي، مسئول انجمن هواداران مجاهدين در بهشهر
فرهاد جوادي در سال1336 در بهشهر چشم به جهان گشود. پس از گرفتن مدرك ديپلم به بابل رفت و ادامة تحصيلش را در رشتة برق گذراند. فرهاد در انقلاب ضدسلطنتي شركت فعال داشت و دوستان و آشنايانش را به‌شركت در تظاهرات عليه شاه فرامي‌خواند. پس از انقلاب ضدسلطنتي و دزديده‌شدن آن توسط خميني، فرهاد وقتي رفتار دجالگرانه مرتجعين و غاصبان حاكميت مردمي را ديد، به‌سرعت از آنها متنفر و رويگردان شد و براي انتخاب راه به‌جستجو و مطالعه پرداخت و طولي نكشيد كه گمشده‌اش را در سازمان مجاهدين خلق يافت.

«‌‌هر كس كه بخواهد آزاديهاي انساني، انقلابي و اسلامي را محدود بكند، نه اسلام را شناخته، نه انسان را و نه انقلاب را.  آزادي، ضرورت دوام انسان در مقام انساني است. والا با حيوانات كه فرقي ندارد. والا مسئوليت و وظيفه‌يي ندارد، والا دنياي انساني به جهان حيواني تنزل خواهد كرد. بنابراين، تاوانش را خواهيم پرداخت باز هم:
هر كه در اين بزم مقرب‌تر است                  
جام بلا بيشترش مي‌دهند

فرهاد كه مجاهدين را با مسعود رجوي شناخته بود، عاشقانه در راه آرمانهاي سازمان پاي گذاشت و به يكي از فعالترين هواداران سازمان مجاهدين و پس از آن مسئول انجمن جوانان مسلمان بهشهر تبديل شد. فرهاد با ميليشياهايي كه توسط انجمن جوانان مسلمان بهشهر سازماندهي شده بودند، رابطه‌يي بسيار صميمي داشت و آنها نيز براي او به‌عنوان رابطشان با مجاهدين احترام ويژه‌يي قائل بودند. خصوصيت بارز فرهاد پيگير بودن و خستگي ناپذيري او بود.

فرهاد می گفت: «وقتي از كاركردن زياد خسته ميشوم و يا اوضاع و احوال نگرانم ميكند يكي ازجملات مسعود را ميخوانم و تمام خستگيها و نگرانيهايم را فراموش ميكنم.»

افشاگري و چاپ و توزيع سوابق مرتجعين و سركردگان كميته هاي آخوندي توسط انجمن‌جوانان مسلمان بهشهر خشم دادستان جنايتكار اين منطقه به‌نام «شاه‌نوش» را نسبت به‌هواداران مجاهدين، به‌ويژه فرهاد برانگيخت. از اين‌رو با توطئه‌ و زمينه‌چيني چماقداران ارتجاع به انجمن هواداران حمله كردند و آلات ضرب و جرح از قبيل چاقو و پنجه بكس را در ساختمان جاگذاشتند و سپس براي فرهاد و چند تن ديگر از مجاهدين پرونده سازي كرده و آنها را به دادگاه كشاندند. شاهنوش در يك اقدام تلافي جويانه فرهاد را به 50ضربه شلاق محكوم كرد و حكم را اجرا نمود. 

سخنان مجاهد شهيد فرهاد جوادي پس از شلاق خوردن خطاب به مردم
«برادران مجاهد ما را در دوران سياه حكومت شاه هم بوسيلة ساواك به تختة شلاق مي بستند؛ بدنشان را ميسوزاندند، اما آيا توانستند عقيده و ايمانشان را بگيرند؟ آيا مجاهدين با شهادت و شكنجه از بين رفتند؟ آيا در جمهوري اسلامي هم ما بخاطر داشتن عقيده، بخاطر طرفداري از آرمان مجاهدين بايد به تختة شلاق بسته شويم؟ آيا فكر ميكنيد با شلاق زدن ما ميتوانيد عقيده و آرمانمان را بگيريد؟…اعتراض ما بخاطر اين است كه دارند انقلاب و اسلام را نابود ميكنند. مگر ما چه كرديم؟ جز كوشش در راه اسلام و انقلاب! بهر حال وقتي پردة جهل و ناآگاهي از جلوي چشمان شماهايي كه الان مرا به شلاق بستيد كنار رفت، متوجه خواهيد شد كه شماها مرا شلاق نزديد. بلكه اين آزادي و انقلاب ميباشد كه بدست شما به شلاق بسته شد. آنوقت روسياهي براي آنهايي ميماند كه ناآگاهانه در اين راه بودهاند.»

فرهاد اما با انگيزة بسيار و پرشورتر از پيش به مبارزه عليه ارتجاع پرداخت تا اينكه در روز 24 تير 60 در يك كيوسك تلفن در شهر چالوس توسط مزدوران رژيم شناسايي و دستگير شد و به زندان سپاه بهشهر منتقل گرديد. دژخيمان كه از او كينه‌ها به‌دل داشتند، وحشيانه به جان فرهاد افتادند تا بلكه از او اطلاعاتي حول شبكة فعال بهشهر به‌دست آورند. اما از فرهاد تنها صلابت و پايداري ‌ديدند.

فرهاد رو با بدني شكنجه‌شده به زنجير كشيدند طوري كه از صداي زنجيرها مي‌فهميديم كه اين فرهاده كه راه ميره.
در آخرين روزهاي زندگي فرهاد عكسي از فرزند تازه به دنيا آمده اش بدستش رسيد. او پشت عكس نوشته بود: «تو را بوسيدم و در قلب و روحم جاي داري. دستت را مي‌بوسم. بدان كه پدرت به تو خيلي اميد دارد».
مزدوران كه از عواطف پدري او اطلاع پيدا كرده بودند، به آخرين ترفندشان دست زدند و به دروغ به او گفتند كه فرزندت را به زندان آورده‌ايم. اگر مي‌خواهي او را ببيني فقط اسم دو نفر را لو بده تا آزادت كنيم و براي هميشه نزد او باشي. اما فرهاد در جواب به آنها گفت:
«تف بر شما كه با تحريك احساسات پدري مي‌خواهيد احساساتم نسبت به خلقم را از من بگيريد. ولي بدانيد كه كور خوانده‌ايد!»

بعد از شهادت فرهاد، يك دسته‌گل بر مزارش ديده مي‌شد كه بر روي آن نوشته شده بود: «از طرف سارا، به پدري كه هرگز او را نديده است».

مریم رجوی: بله، چنان‌که مسعود، درباره این شهیدان گفته‌ است:‌ این خونهای پاک، جوشیدن آغاز خواهد کرد... و خمینی نخواهد توانست این شعله را خاموش کند... 

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۷ آبان ۱۳۹۷

مجاهد شهید فرهاد کریمی


مشخصات مجاهد شهید فرهاد کریمی
محل تولد: گرگان
شغل: -
سن: -
تحصیلات: -
محل شهادت: -
تاریخ شهادت: 1367

مریم رجوی: سی‌امین سالگرد قتل‌عام سی هزار گل سرخ آزادی مردم ایران، روز سربلندی قیام‌کنندگان و هر ایرانی آزاده‌‌یی است که براندازی رژیم ولایت فقیه را اراده کرده است.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

مجاهد شهید صدیقه خاکپور


مشخصات مجاهد شهید صدیقه (حمیده) خاکپور (خاکپاک)
محل تولد: ساری
تحصیلات: دانش آموز
سن: 16
محل شهادت: ساری
تاریخ شهادت: 1360

مریم رجوی: سلام به پیشتازانی که به ‌دادخواهی شهیدان برخاسته‌اند و راه و آرمان آنها برای آزادی ایران را به ‌اوج می‌رسانند.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۱۲ آبان ۱۳۹۷

مجاهد شهید علیرضا آهنگر محله


مشخصات مجاهد شهید علیرضا آهنگر محله
محل تولد: بندر گز
تحصیلات: دانشجوي مهندسي
سن: 30
محل شهادت: بندر گز
تاریخ شهادت: 1360

عليرضا آهنگر، جواني بود از نسل ميليشيا، دانشجويي كه از سينه بيدار دانشگاه برخاسته بود تا آذري بشه بر قلب سياه مرتجعين. او اهل بندرگز و از خانواده اي محروم بود. بعد از انقلاب ضدسلطنتي با سازمان مجاهدين خلق ايران آشنا شد و در فعاليتهاي انتخاباتي اون دوران و حمايت از كانديداي مجاهدين در بندرگز شركت فعال داشت. اما هنگاميكه دزدِ انقلاب، آزاديها رو به طور كامل كشت و اعتمادها رو پرپر كرد، عليرضا هم مثل هزاران هزار جوانِ مجاهد همت كرد و به مبارزه برخاست. او عازم سفري شد كه در اون بايد تنگه ها و گردنه هاي سخت رو ميپيمود و در اين مسير جز پرداختن، چيزي رو حقِ خودش نميدونست.  
در روزهاي نزديك به 30 خرداد در خيابان تخت جمشيد سابق دستگير شد. عليرضا رو به زندان بندرگز منتقل كردن. مدركي عليه او نداشتن، تا اينكه منوچهر متكي جنايتكار، بهمراه دو پاسدار ديگه به او اتهام شركت در درگيريهاي كردستان رو ميزنن و با همين اتهام دروغين او رو محكوم ميكنن.

صحنه هاي كوتاهي از بيدادگاه- شكنجه و شلاق
سرانجام روز 28 آبان 60، خبر شهادت عليرضا رو به خانواده اش ميدن. او در زير شديدترين شكنجه ها، بمنظور دادن اطلاعات به رژيم، لب باز نكرده بود. آثار شكنجه هاي وحشيانه بر روي پيكر عليرضا نشون از اين داشت كه در زير شكنجه به شهادت رسيده و شليك گلوله ها بر پيكر پاكش، تنها براي پوشوندن جنايت وحشيانه توسط دژخيمان بود. جنايتي كه ننگ ابدي اون هيچوقت از پيشاني جنايتكاران زدوده نخواهد شد. 

در آن شبي كه برف از گردههاي ابر مي لغزيد
آنان تنها آفرينندگان قصه بودند
كه در نهايت شعله هاي قصه ناگفته خويش سوختند

مریم رجوی: خونهای مجاهدین و مبارزین آرمانخواه، هرگز از جوشش بازنمی‌ماند و در تمام این سالیان، روح عصیان و اعتراض جامعه ایران در پیکار با رژیم ولایت فقیه بوده است.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۹ آبان ۱۳۹۷

مجاهد شهید سیما موسی پور لفمجانی


مشخصات مجاهد شهید سیما موسی پور لقمجانی
محل تولد: لاهيجان
تحصیلات: دانشجو
سن: 22
محل شهادت: تهران
تاریخ شهادت: 1360

وصيتنامه مجاهد شهيد سيما موسيپور لَفَمْجاني 
بسم الله الرحمن الرحيم
من سيما موسي پور لَفَمْجاني ، دانشجو، متولد 1338 دارنده ي شماره شناسنامه 73 صادره از لاهيجان، فرزند حسن، به خدا و خلق سوگند ياد ميكنم كه در برابر ارتجاع ضدخلقي لحظه اي از پاي ننشينم و تا آخرين قطرهي خون با انضباط و اطاعت آگاهانه در پيروي از تشكيلات انقلابي مجاهدين خلق، در راه تحقق آرمانهاي والاي آن سازمان كوشا باشم. بدرستي ميدانم كه در اين مرحله ي حساس از مبارزات ضدارتجاعيِ خلق قهرمانمان، نياز به جانفشاني و فداكاريهاي بيشتري است؛ نياز به تحمل فشارهاي بسيار سختتري است. ميليشياي قهرمان، آگاهانه در اين راه گام گذاشته و با تحمل هرگونه فشار و سختي و با دادن شهداي بسيار، اعتقاد خود را نسبت به ايدئولوژي توحيدي پيشتازِ خود، يعني سازمان پرافتخار مجاهدين خلق و عشق خود را به بهروزي خلق قهرمان ابراز خواهد كرد. ارتجاع، اين دشمن ددمنشِ خلق بداند كه جدائي ميليشيا از پيشتازِ خود، يعني مجاهدين خلق امكان ناپذير است. ارتجاع غدارِ سدكننده ي راه تكامل، محكوم به زوال است. 
الذين كفروا و صدوا عن سبيلالله اضل اعمالهم. آنانكه به خدا كافر شدند و راه دين خدا را بر خلق بستند، اعمال آنها تباه و باطل خواهد شد.  نابود باد ارتجاع ضدخلقي / درود بر برادر مجاهد مسعود رجوي / سيما موسيپور لمفجاني 8/4/1360

سيما موسي پور، ميليشيايي22 ساله و از دانشجوهاي يكي از مدارس عالي بود. اوايل پاييز سال 59 توي جريان اشغال خوابگاههاي دانشجويي توسط چماقدارها و پاسداراي مسلح رژيم شركت فعال داشت و مجروح شد. اما جراحت هيچ خللي در ادامه فعاليتهاش ايجاد نكرد و او همچنان در تظاهرات و اعتصابها شركت ميكرد. 
خستگي ناپذير و بسيار جدي و مصمم  بود. سرانجام در اوايل پاييز سال 60 دستگير شد و پس از تحمل شكنجه هاي فراوان بهمراه يك گروه 20 نفره از مجاهدين به دست مزدوران رژيم به شهادت رسيد.

خيلي آرام هستم، شايد شوق ديدار دنيائي جاويد اينقدر مرا به آرامش انداخته است. 

مریم رجوی: قیام و جنبشی که امروز در سرتاسر میهن جریان دارد، امتداد همان ایستادگی سرخ‌فام است و کانونهای شورشی و پیشگامان جنبش دادخواهی ادامه‌دهندگان راه همان قهرمانان‌ هستند.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید

۸ آبان ۱۳۹۷

مجاهدین شهید محمد و ماریا پیچگاه


مشخصات مجاهد شهید محمد پیچگاه
محل تولد: بابلسر
تحصیلات: دانش آموز
سن: 17
محل شهادت: بابلسر
تاریخ شهادت: 1360



مشخصات مجاهد شهید ماریا پیچگاه
محل تولد: بابلسر
تحصیلات: دانش آموز
سن: 16
محل شهادت: بابلسر
تاریخ شهادت: 1360

مدتي بيرون اتاق بازجويي نشسته بودم. يك برادر و خواهر به نامهاي محمد و ماريا رو به بازجويي آورده بودند. صداشون رو مي‌شنيدم كه در اتاق بازجويي مي‌گفتند: «ما مرگ پرافتخار رو ميپذيريم؛ تا ريشة كساني مثل شما رو در جامعه از بيخ و بن بركنيم. اگه همين الان اسلحه ‌داشتيم تو رو همين جا مي‌كشتيم. مرگ بر خميني!»

مجاهدين شهيد ماريا و محمد پيچگاه دو خواهر و برادر، از فرماندهان ميليشياي مجاهد خلق بودند كه در دورة مبارزة سياسي در بابلسر فعاليت داشتند. رژيم خميني روي خانوادة آنها كه هوادار سازمان مجاهدين خلق ايران بودند، بسيار حساس بود و براي اولين بار در مازندران به خانة آنها حمله كرد و تمامي اموالشان را به غارت برد‌. بعد از هلاكت رجايي و باهنر، پاسداران رژيم براي گرفتن انتقام به خانة هواداران حمله كردند و به اين ترتيب محمد و ماريا در خانه شان در بابلسر دستگير شدند و روانة زندان گرديدند.

بيهوده لگد بر آفتاب ميكوفتند 
و چشمه ساران خورشيدياش را تعقيب 
در سرشت ظلمت است كه در قيرگونْ بختِ خويش 
تعويقِ مرگ خود را با شرارتِ تازه يي تعجيل ميدهد.
و اينك زندان و شكنجه و سلول آزمايشي ديگر براي آن دو جوان مجاهد خلق بود.

وارد سلول شدم. محمد رو ديدم كه گوشه‌اي نشسته و به فكر فرو رفته. پرسيدم: «محمد چي شده؟» گفت: «هيچي! الان يكي از مزدوران مي‌گفت كه تو فردا آزاد خواهي شد. ازت يه خواهش دارم.» گفتم: «بفرما» گفت: «با مادرم تماس بگير و به او بگو منتظر من و خواهرم نباشه.» 

ديده دوخته بر زلالِ روشنِ فردا 
به آزادي گفت سلام و با مادر وداع كرد!

بعداز ظهر بود. چند نفر از ما رو به دادسراي بابل بردند. وقتي وارد شديم جوونها و نوجوونهاي زيادي رو در سالن ديديم كه از بخش اميركلا (بين بابل و بابلسر) دستگير شده بودند. جرم همه‌شون هواداري از سازمان مجاهدين خلق ايران بود. چه افتخاري در چهرة تك تك اونها موج مي‌زد. محمد پيچگاه، در بين ما از همه سرشناس‌تر بود. تمامي خانواده‌اش هوادار سازمان مجاهدين بودند. محمد در جواب سوال بازجو كه نظرش را دربارة رجايي و باهنر پرسيد؟ آنها را جنايتكار ناميد.
بازجو از جاش بلند شد و فرياد زد و نعره كشيد: 
«چي ميگي؟! تو بچة 17ساله در بارة رييس جمهور عزيز و نخست‌وزير محبوب ما اينطوري حرف مي‌زني؟»
در اونجا بود كه معني پيغام محمد به مادرش رو درك كردم. از طرفي هم به شجاعت و دليري و پاكي محمد حسرت مي‌خوردم. ماريا خواهر محمد هم كه با ماشين ديگه اي به دادسرا آمده بود همين جواب رو داد. مثل اينكه اين خواهر و برادر از قبل غسل شهادت كرده بودند و روانة راهي جاودانه شده بودند.

بله، درست مثل همين امروز. مثل دانشجويان و جوانان بي باك امروز كه دست از جان شسته وصيتنامه هاشون رو نوشتن و با عزمي آهنين و آتشين به ميدان شتافتند. و ديوار اختناق ديوهاي عمامه دار رو در هم كوبيدند. مثل مردم شجاع و جسوري كه در تهران و ديگر شهرهاي ميهن اسيرمون امروز شعار «مرگ بر خامنه اي» و «شاه سلطان ولايت-مرگت فرا رسيده» سر ميدهند. مثل قهرماناني كه قبل از رفتن به تظاهرات 18تير 88، بله، از شعار «مرگ بر خميني» كه نسل انقلاب اون رو فرياد كرد تا «مرگ بر خامنه اي» كه امروز در خيابانهاي تهران شنيده ميشه، البته راهي خونبار طي شده. مسير سراسر از فدا و پاكبازي!

ما را به اتاق انتظار بردند. صداي گلولة جلادان توي باغهاي محوطة بيدادگاه گوش آدم و كر مي‌كرد. صداي قهقهة گرگهاي تشنه به خون، خون آدم رو به جوش مي آورد. جوونهاي ميليشيا با چشماي بسته در اونجا نشسته بودند. مرد ميانسالي پرسيد: «آقا جرم شما چيه؟» يكي از بچه‌ها گفت: «جرم؟! جرمم هواداري از خلقه.» مرد دوباره پرسيد: «الان با شما چيكار ميكنند؟» و او با لحني استوار و قاطع جواب داد: «ما منتظر اعدام هستيم!»…

در مسلخ عشق جز نكو را نكشند، روبه صفتان زشت خو را نكشند 
گر عاشق صادقي ز مردن مهراس
 مردار بود هر آنكه او را نكشند  

چند پاسدار وارد شدند. در دستشون چند تا چشم‌بند بود كه به تك تك ما دادند. افرادي كه از بابلسر اومده بوديم، به اضافة بچه‌هاي اميركلا رو به دو دسته تقسيم كردند و يك بخش رو به زندان شهرباني بردند. من و محمد و سه نفر از بچهه اي اميركلا رو به زندان سپاه بابل بردند. وقتي وارد سپاه شديم ما رو با چشماي بسته به زيرزمين بردند. جيب‌هاي ما رو خالي كردند. ما رو به سينة ديوار چسبوندند و خودشون با گلنگدن مسلسل بازي مي‌كردند. مثل اينكه دارند آمادة شليك ميشن. يكي به ديگري ميگفت: «اون ريشوئه مال من!» يكي ديگه ميگفت: «اون چاقه مال تو»،  مثه اينكه ارث پدري بين خودشون تقسيم مي‌كردند. بعد از يك ربع شكنجة روحي معلوم شد كه فعلاً قصد اعلام ندارند و صحنه سازي بود. بعد از اون ما رو به بند معروف به اعداميها منتقل كردند. از اون به بعد، من ديگه محمد رو نديدم.

وقتي مي‌خواستند محمد رو تيرباران كنند ماريا رو هم به صحنة اعدام بردند تا به خيال خودشون از او زهرچشم بگيرند. اما ماريا قهرمانانه خود را حائل برادر كرد و اصرار ورزيد كه اول من رو بزنيد. مزدوران به دست او شليك كردند. محمد فرياد بر آورد: «نه! اول من رو بكشيد و نه خواهرم را» و اونوقت…

آتش!
چون كوه استوار، چون سرو سرفراز، چون رعد پرغرور 
و در دقيقه مرگ لبخند ميزدند.

با فرمانِ دادستان جنايتكار «محسن خداوردي»، ماريا و محمد توسط پاسداران شب به رگبار بسته شدند.
سبقت گرفتن مجاهدي از مجاهد ديگر براي اعدام! صحنه بسيار تكاندهنده بود. طوريكه حتي تعدادي از پاسداران هم به گريه افتاده بودند. سبقت گرفتن براي شهادت در راه خدا و خلق، و در اينجا خواهر از برادر و برادر از خواهر. اما راستي چرا؟ آيا آينده اي در انتظار ماريا و محمد نبود؟ آيا آنها هم مثل هزاران جوان ديگر آرزوهايي براي زندگي خود در سر نداشتند؟ و راستي آنان دل در گرو چه داشتند كه اينچنين جانانه به سوي مرگِ سرخ شتافتند؟ 

براي ايستادن در برابر خصمِ انسانيت و وفاداري به آرمان مقدس آزادي! 

مریم رجوی: از عموم هموطنان می‌خواهم در کارزار ملی جمع‌آوری اطلاعات شهیدان، پیدا کردن مزارهای پنهان‌شده، و افشای آخوندها و جلادان دست‌اندرکار این جنایت، فعالانه مشارکت کنند.

با ما در کانال تلگرام پیشتازان راه آزادی ایران همراه باشید