پيشتازان راه آزادي

۱۳ مهر ۱۳۹۴

مجاهد شهيد قاسم نصراللهي


مشخصات مجاهد شهید قاسم نصراللهی
محل تولد: بابلسر
تحصيل: دیپلم
سن: 28
محل شهادت: کرمانشاه
زمان شهادت: 1367
به یاد مجاهد شهید قاسم نصراللهی
قاسم نصراللهی از دوران انقلاب ضدسلطنتی با مسائل سیاسی آشنا شد. به‌دلیل فعالیت سیاسی در دوران حاکمیت رژیم خمینی دستگیر و مدت 5سال زندانی شد. او در سال63 در زندانهای رژیم با آرمانهای مجاهدین خلق آشنا شد و از همان‌جا به هواداری از سازمان مجاهدین پرداخت. ‌پس از آزادی از زندان تلاش خود را برای ارتباط با مجاهدین آغاز کرد. پس از وصل به سازمان در اواخر سال66 به خارج کشور اعزام شد و سپس به ارتش آزادیبخش پیوست. «این‌جانب قاسم نصراللهی با ایمان و اعتقادی راسخ به ایدئولوژی و استراتژی مجاهدین تقاضای پیوستن به ارتش آزادیبخش را دارم تا بتوانم در کنار خواهران و برادران مجاهدم سلاح به دوش گرفته و با مزدوران خمینی بجنگم و در این مسیر جانم را فدیهٌ رهایی خلق و انقلاب نمایم. ‌بار خدایا شکر می‌کنم که ایمانم را روزبه‌روز کاملتر می‌کنی… چه خوب است زندگی در کنار عقیده و جهاد باشد. آن‌وقت پیش خدا و پیش خلق سزاوار است». تقاضانامه ‌ـ‌ 26بهمن66 مجاهد خلق قاسم نصراللهی در فروغ جاویدان سبکبال و پرشور به‌سوی مقصد بزرگ مردم ایران «آزادی» شتافت، جنگید و حماسه آفرید و خون پاکش را برای تحقق رهایی خلقش نثار کرد. تاریخ تولد: 1339 محل تولد: بابلسر تحصیلات: دیپلم سابقهٌ مبارزاتی: 10سال زندانی سیاسی: 5سال قاسم نصراللهی از دوران انقلاب ضدسلطنتی با مسائل سیاسی آشنا شد. به‌دلیل فعالیت سیاسی در دوران حاکمیت رژیم خمینی دستگیر و مدت 5سال زندانی شد. او در سال63 در زندانهای رژیم با آرمانهای مجاهدین خلق آشنا شد و از همان‌جا به هواداری از سازمان مجاهدین پرداخت. ‌پس از آزادی از زندان تلاش خود را برای ارتباط با مجاهدین آغاز کرد. پس از وصل به سازمان در اواخر سال66 به خارج کشور اعزام شد و سپس به ارتش آزادیبخش پیوست. «این‌جانب قاسم نصراللهی با ایمان و اعتقادی راسخ به ایدئولوژی و استراتژی مجاهدین تقاضای پیوستن به ارتش آزادیبخش را دارم تا بتوانم در کنار خواهران و برادران مجاهدم سلاح به دوش گرفته و با مزدوران خمینی بجنگم و در این مسیر جانم را فدیهٌ رهایی خلق و انقلاب نمایم. ‌بار خدایا شکر می‌کنم که ایمانم را روزبه‌روز کاملتر می‌کنی… چه خوب است زندگی در کنار عقیده و جهاد باشد. آن‌وقت پیش خدا و پیش خلق سزاوار است». تقاضانامه ‌ـ‌ 26بهمن66 مجاهد خلق قاسم نصراللهی در فروغ جاویدان سبکبال و پرشور به‌سوی مقصد بزرگ مردم ایران «آزادی» شتافت، جنگید و حماسه آفرید و خون پاکش را برای تحقق رهایی خلقش نثار کرد.

۱۱ مهر ۱۳۹۴

مجاهد شهيد سعيد فرشيد


مشخصات مجاهد شهید سعید فرشید
محل تولد: تنكابن
شغل: حسابدار
سن: 35
محل شهادت: کرمانشاه
زمان شهادت: 1367
به یاد مجاهد شهید سعید فرشید
 سعید فرشید، رزمندهٌ دلیر و سرفراز ارتش آزادیبخش ملی، مبارزات سیاسی خود را از سال56 آغاز کرد. بعد از پیروزی انقلاب در تهیهٌ امکانات از‌جمله خرید ساختمان ستاد مجاهدین در خیابان انزلی به سازمان مجاهدین کمک کرد. در سال61 دستگیر شد و 3سال زندان بود. در گزارشی نوشته بود: «دلیل وحدتم با سازمان در عرصهٌ مبارزاتی اعتقاد به خطوط اصولی سیاسی و مواضع اجتماعی‌‌ـ‌ اقتصادی و طبقاتی سازمان بود و نه ایدئولوژیک. اعتقاد راسخ داشته و دارم که صحت و درستی مواضع گفته شده بالطبع از ایدئولوژی انقلابی و توحیدی مجاهدین نشأت گرفته و احترام فوق‌العاده‌ای برایش قائلم». در اسفند66 به منطقه رفت و در نامه‌یی به فرماندهی کل ارتش آزادیبخش نوشت: «…‌‌تشکیل ارتش آزادیبخش ملی ایران و فرصت دادن صمیمانه و صادقانهٌ رهبری مقاومت و سازمان مجاهدین خلق، به هر فرد… پایبندی عمل مجاهدین به اصول و قوانین حاکم بر این مرحلهٌ مشخص از مبارزه با خمینی را به اثبات می‌رساند و این‌که ارتش آزادیبخش قصد تحمیل ایدئولوژی مذهبی را ندارد. این هموطن آمادهٌ جانبازی در راه میهن و نجات خلق تحت ستم از اسارت خمینی ضدبشر تحت رهبری شماست…». رزمندهٌ پاکباز راه آزادی، سعید فرشید، به یکی از دوستانش گفته بود: «می‌دانی در کجا با مسعود پیوند خوردم؟ زمانی که بر روی تخت شکنجه خوابیدم… زمانی که اولین ضربهٌ کابل را بر روی استخوانهای پایم احساس کردم… در همان زمان با مسعود و یارانش پیوند بستم که تا آخرین نفس با او و در کنار یارانش بمانم». تا آخرین نفس به پیمانش وفا کرد و در حماسهٌ کبیر فروغ جاویدان پس از سه روز نبرد حماسی به‌شهادت رسید.

۱ مهر ۱۳۹۴

مجاهد شهيد مينا شعبان پور


مشخصات مجاهد شهید مینا شعبان پور
محل تولد: رشت 
تحصيل: دیپلم
سن: 16
محل شهادت: رشت
زمان شهادت: 1360

فيسبوك 31شهريور94 ایران ـ گزارشی تکاندهنده از گورهای جمعي شهیدان قتل عام 67 - در گورستان آقاسيدمرتضي در شهر لاهيجان


گورستان آقاسيدمرتضي در شهر لاهيجان آرامگاه بسياري از مجاهدان و مبارزان راه آزادي است كه در دوران سياه ديكتاتوري آخوندي، در گورهاي جمعي و بعضاَ انفرادي، اما پراكنده و برخي بدون سنگ! دفن شده اند. يك گور جمعي ديگر هم در لاهيجان هست كه از بچه هاي آن جا شنيدم 85نفر از شهداي ما اونجا دفن اند.
تاريخچة:شهر لاهيجان داراي دو آرامگاه عمومي است. آرامگاه آقاسيدمرتضي از قديميترين آرامگاههاي شهر است. آرامگاه دوم آقاسيدمحمد است كه در منطقة جنوب مركزي شهر لاهيجان قرار دارد، و در سال 67 به دليل تكميل ظرفيت آن مورد استفاده نبود و به همين دليل شهيدان قتل عام در گورستان آقاسيدمرتضي دفن شدند. بعد از پيروزي انقلاب و با شروع اعدامهاي سياسي، از سال 1360 تا 1367بسياري از فرزندان غيور مردم لاهيجان، آستانةاشرفيه و لنگرود كه در زندان لاهيجان به جوخة اعدام سپرده شدند؛ از سوي رژيم جنايتكار آخوندي در اين دو آرامگاه بطور پراكنده و در ميان متوفيان عادي دفن شده اند. اما در جريان قتل عام زندانيان سياسي در تابستان 1367 رژيم در وحشت از برملا شدن اين جنايت بزرگ و بي سابقه! اقدام به دفن مخفيانه و جمعي قتل عام شدگان در منتهي اليه شمال شرقي اين گورستان كرده است. كه در همان روزهاي اول به همت مردم غيور منطقه و تلاش هواداران سازمان اين اقدام رژيم بر ملا شده و اين مكان به زيارتگاهي براي مشتاقان آزادي تبديل گرديد...!
محل گورهاي جمعي در شهر لاهيجان:در نزديكي دريا انتهاي خيابان شهداي فعلي, يك كيلومتري دريا سمت چپ خيابان روبروي شهركي موسوم به بهشتي، در يك زمين ماسه زار كه حدود 500 متر به سمت دريا ميرود يكي از گورهاي جمعي در رودسر واقع شده است. در يك شب كه شهيدان قتل عام 67 را در اين محل دفن مي كردند يكي از روستائيان با ديدن نور چراغ ماشينهايي كه در رفت و آمد بودند توجه اش جلب مي شود. او صحنه دفن قربانيان را به چشم مي بيند. بعداً با ديدن پيكرهاي دريده شده شهيدان قتل عام خبر در شهر منتشر ميشود. سپاه هم بلافاصله با لودر اقدام ميكنه تا اين جنايت فجيع را  بپوشاند.

به نقل از اكبر كاظمي از شاهدين جنايت:در تاريخ 18آبان67 براي ديدار يكي از دوستان به لاهيجان رفتم. او ضمن اظهار نگراني از اخبارِ وقايعي كه طي دوماه گذشته جسته گريخته در ارتباط با اعدام هواداران در زندان شنيده بود گفت: ”...شب گذشته حوالي ساعت 2 نيمه شب به مدت طولاني صداي لودر كه در حال حفاري در اين حوالي بود اجازة استراحت به ما نميداد. مردم ميگويند صداي لودر از آرامگاه آقاسيدمرتضي كه در يك كيلومتري اينجاست مي آمد دو لودر همزمان گودال بسيار بزرگي كنده و تمام تلاششان اين بود كه تا پيش از روشنايي كارشان را تمام كنند ممكن است كه بچه ها را اعدام كرده و در اين مكان دفن كرده باشند شب گذشته صداي سگها در آرامگاه امان مردم را بريده بود و تا صبح اجازة استراحت به آنها نداده بود به همين دليل صبح امروز اهالي براي اطلاع از ماجراي صداي لودر و صداي سگها به آرامگاه رفتند. وقتي آنها به محل ميرسند متوجه ميشوند كه مساحت بزرگي با لودر خاك برداري شده و گودال را با همان خاك بطور سطحي پر كرده اند. به بنظر ميرسيد كه تعدادي جسد در آن دفن شده است...! به اين ترتيب معلوم ميشود كه حضور سگها در آرامگاه به دليل بوي خون بوده است و به همين دليل در جستجوي اجساد زمين را كنده بودند. از آنجايي كه پاسداران زمان زيادي براي پنهان كردن آثار جنايت نداشتند با عجله كاري خاك كمي بر روي اجساد ريخته بودند. از اينرو سگها توانسته بودند كه در بخشي از اين محل خاكها را كنار زده و در يك مورد دست و قسمتي از پيراهن جسدي را بيرون بكشند. همسايه ها دستي را كه آثار دندانهاي سگ روي آن بود را پيدا كرده و آن را مجددا به زير خاك ميبرند...“! به اين ترتيب خبر كشف گور جمعي به سرعت در سراسر لاهيجان ميپيچد. روز 21 آبان براي اطلاع دقيق از اخبار، صبح زود به محل دفن شهيدان رفتم. با تعجب مشاهده كردم كه تعداد زيادي كارگر شهرداري در آنجام مشغول به كار هستند. بنظر ميرسيد كه آنها محل دفن شهيدان را هم سطح ميكردند تا بتوانند زمين را براي سيمان كردن آماده كنند! به آنها نزديك شده و به سركارگر آنها يكدستي زده و گفتم” آيا اين اجساد مربوط به دو اتوبوسي است كه به تازگي تصادف كردند...؟!“ آنها كه از حضور من جا خورده بودند با دستپاچگي در پاسخ به سئوالم گفتند: بله همان است...! به اين ترتيب من مطمئن شدم كه محل خاكبرداري مربوط به شهيدان قتل عام در لاهيجان است! در تاريخ 24 آبان مجددا به محل رفتم ديدم كه تمام سطح مزار جمعي شهيدان را سيمان كردهاند تا آثار جنايت را بپوشانند...»!

دو گور جمعي در گورستان آقاسيدمرتضي قرار دارد. يكي از اين گورها براي دفن مردان مجاهد و ديگري براي دفن خواهران مجاهد بكار گرفته شده است. اين دو گورجمعي در شمال شرقي گورستان به فاصله 40متر از همديگر و به فاصلة صدمتري ِشمال، از درب ورودي، كه در آن زمان متروكه بود قرار دارد. گور جمعي برادران مجاهد در ابعاد تقريبي 30*3 متر و گور جمعي خواهران11*3 متر است.
برخي از شهيدان كه دراين مزار آرميده اند عبارتند از: ابوالقاسم ناطقي لنگرودي، محمدرضا شريعتي،اكبر جعفري، علي شعباني، محمدصفري، محمد سميع زاده، محمد مهديپور، حجت لطيفي، حميد رمضانپور، سعيد صداقت، علي باور، مهرداد علوي، بهروز گنجه اي، رضا(فريدون) كارگر شعاع، حجت الله اسدي. همچنين خواهران شهيد شهره جوكار، شيرين جوكار و... ميگويند در اين گور جمعي 11 تن از خواهران مجاهد دفن شده اند.

۳۰ شهریور ۱۳۹۴

مجاهد شهید آمنه ملک‌افضلی



آمنه ملك افضلي در سال ۱۳۴۰ در يكی از روستاهای توابع كياكُلا در قائمشهر در خانواده يی كشاورز به دنيا آمد. تار و پود خاطرات دوران كودكی آمنه با زندگی تنگدستانه و كار طاقت فرسا در شاليزار تنيده شد. خاطراتی عجين و آميخته با مهربانی چهره هاي مردم مهربان و زحمتكش روستا كه در ضمير آمنه حك شده بود. خاطراتی كه هروقت آمنه بيادشان ميافتاد آرزو ميكرد كاش روزی بتواند براي اين مردم دوستداشتنی كاري بكند تا در آسايش و خوشبختی زندگی كنند. اين عشق پاك نسبت به مردم او را به جانب مقصود هدايت ميكرد.  آمنه بواسطه برادر مجاهدش ابراهيم ملك افضلی  كه زندانی دو رژيم شاه و خمينی بود و سرانجام در سال 61 در مشهد با جراثقال به دار آويخته شد با مسائل اجتماعی و سياسی آشنا شد. پس از پيروزی انقلاب ضدسلطنتی آمنه با مطالعه نشريات و كتابهای سازمان مجاهدين، اهداف و آرمانهای انقلابی و توحيدی آنان را شناخت و تصميم گرفت كه قدم در مسير مبارزه بگذارد و از آن پس به يك ميليشيای پرشور تبديل شد و به فعاليتهای روشنگرانه در بين دانش آموزان مدرسه پرداخت.
 مجاهد شهید ابراهیم ملک افضلی و مجاهد شهید آمنه ملک افضلی 

 قلب پاك آمنه و عشق سرشارش به مردم سرنوشت آمنه را با مبارزه گره زد. در تلاشها و فعاليتهايش در سالهاي 58 تا60 كه با شرکت فعال در تظاهرات و افشاگریها علیه سرکوبگری خمینی همراه بود آمنه به يك ميليشيای مهاجم، جسور، سرسخت و استوار تبديل شده بود. براي همه ما الگو و شاخص جنگندگی و جسارت انقلابی بود.
از همان ابتدای سال 60 که خمینی سرکوب مردم و آزادیها را به طور بيسابقه تشديد كرد دیگر برای دفاع از هم میهنانش سر از پا نمیشناخت. در تمامی تظاهراتها شركت ميكرد و خود به پيشواز مسئوليتها ميرفت. به برادر مسعود خيلي علاقه داشت و جملات سخنرانيهايش را حفظ ميكرد و هميشه با خودش و يا در جمع بچه ها تكرار ميكرد.
 «بيچاره شب پرستان، تيغ به كف، هلهله زن، با سلاله خورشيد و با نسل ايمان چه خواهند كرد؟ گو هر چه ميخواهند در پيچ و خم جادههای تاريك به كمين خورشيد بنشينند، تا اسيرش سازند، بكشانندش و در لجه خون اندازند، ولی خورشيد، در اسارت هم خورشيد است…»
آمنه به اين جمله برادر مسعود خيلي علاقه داشت و بيشتر اوقات اون رو با خودش تكرار ميكرد. يك روز پيشنهاد كرد كه اين جمله رو بر در و ديوار مدرسه بنويسيم. منتظر نموند. خودش سطل رنگي رو برداشت و وقتي كه همه به سر كلاسهاشون رفته بودند شروع به نوشتن كرد. در همون حين مزدوري بنام مهدوی كه از آموزش و پرورش رژيم به دبيرستان آمده بود متوجه جمله ناتموم او بر روي ديوار شد. به آمنه نزديك شد و گفت: اين چيه داري مينويسی؟آمنه با بی اعتنايی بهش گفت: اگه كمي صبر كنی كارم رو تموم ميكنم و ميبينی. اما اون مزدور وحشي گره روسری آمنه رو گرفت و سيلي محكمي به گوش او زد. اما آمنه نه ترسيد و نه جا زد؛ بلكه همونجا قوطي رنگ رو برداشت و روی سر مهدوی مزدور چپه كرد و او رو سر جای خودش نشوند.
 آمنه  سري نترس و قلبي دلير داشت و از پاسداران و مرتجعين ذره يی نمی هراسيد.  يك روز قرار شد كه یکی از نمايندگان مجلس رژيم براي سخنرانی  به مدرسه ما بياد. بچه ها سراغ آمنه رفتند و موضوع رو با او در ميان گذاشتند. فردا قبل از سخنرانی مزدور رژيم، گروهي از بچه ها به فرماندهی آمنه در مدرسه حاضر شدند و اون روز بساط سخنرانی او رو حسابی به هم ريختند. شعارهای ضد ارتجاعی بچه ها حياط مدرسه رو پركرده بود و مزدور رژيم با ديدن اين صحنه فرار رو بر قرار ترجيح داد.
 بعد از سي خرداد60 در اوج بگير و ببندهای ارتجاع آمنه هم مانند هزاران میلیشیای دیگر به زندان افتاد. خبر دستگیری او در قائمشهر و روستاهای اطراف خیلی سریع پیچید. آمنه در اين فراز از مبارزه اش به يك ميليشيای حماسه ساز تبديل شد. در زندان چون كوه در برابر شكنجه گران و مزدوران مقاومت كرد و ذره يی ضعف و سستی از خود نشان نداد.
بعد از شكنجه های بسيار يك ماه بعد او رو به زندان شهربانی منتقل كردند. اميدوار شديم كه او رو ديگه اعدام نميكنند ولی آمنه خودش باكی  از اعدام نداشت. يادمه روزی كه از بيدادگاه برگشت در حاليكه ميخنديد گفت: «انگار هر ساعت بر حجم پرونده من اضافه ميشه. كينه و دروغهای فلان مزدور مجلسی، مدير فالانژ مدرسه، مهدي و بيژنی مزدور… انگار همه اينها خبر از حادثهایی ميدن.» فهميدم كه از شدت كينه يي كه به آمنه دارند در صدد پرونده سازی براي او هستند.
 آنقدر آمنه را شکنجه کردند که یکبار تا یک قدمی مرگ نيز رفت و جلادان خمینی مجبور شدند او را به بهداری ببرند تا زنده نگهش دارند و به گمان خودشان شاید به اطلاعاتش دست پیدا کنند. اما آمنه با صلابت و يقين دست رد به سينة آنان زد و باطل بودن گمانشان را با خون خود اثبات كرد.
 من فكر ميكنم هرگز نبوده قلب من
 اين گونه گرم و سرخ
 احساس ميكنم
 در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
 چندين هزار چشمه خورشيد در دلم 

 ميجوشد از يقين
 احساس ميكنم
 در هر كنار و گوشه اين شوره زار يأس
 چندين هزار جنگل شاداب ناگهان

 ميرويد از زمين…
 آه اي يقين يافته، بازت نمينهم! 


 ساعت سه بعد از ظهر بود. آمنه رو براي به اصطلاح دادگاه صدا كردند. بچه ها خواب بودند. آمنه انگار كه به دلش افتاده باشه كه ديگه بر نميگرده گفت:  بچه ها رو بيدار نكن. اما از قول من با همه شون خداحافظي كن.  بعد در حالیكه سرود شهادت رو كه سرود مورد علاقه اش بود زير لب زمزمه ميكرد سبكبال رفت.ساعت چهار بعدازظهر حكم اعدام رو به او ابلاغ و بلافاصله اجرا كردند.آمنه موقع اعدام نگذاشته بود كه چشماش رو ببندند. ميگن در آخرين لحظه يي كه به جايگاه اعدام ميرفته خنده اش قطع نميشده و اونقدر خوشحال بوده كه انگار داره به جشن ميره.پيكر آمنه قهرمان رو  بعد از تيرباران بدون زدن تيرخلاص در گودالي انداختند و او آنقدر در خون خود پرپر زد تا به شهادت رسيد. پيكر پاك او در روستای زادگاهش به خاك سپرده شد.


مجاهد شهيد فريده روحاني


مشخصات مجاهد شهید فریده روحانی
محل تولد: قائمشهر
شغل: - 
تحصيل: دیپلم
سن: 33
محل شهادت: قائمشهر
زمان شهادت: 1367

محل و نحوه شهادت و سال شهادت :
در قتل عام سال 67 در قائمشهرو يا ساري  مازندران به شهادت رسيد .
وي در شهريور سال 60 در شهر ساري توسط سپاه ساري دستگير شد. از آنجا كه در لحظه دستگيري يكي از نفرات پايگاه توانسته بود فرار كند و به دست سپاه پاسداران نيفتد، وي را بعنوان گروگان در حالي كه بيمار و بستري بود دستگير كردند و در پايگاه نيز مقاديري سلاح از جمله يك بي كي سي را مصادره كردند . ولي وي با عاديسازي كامل توانست تعدادي از خواهران و برادران مجاهدش را كه به پايگاه تردد داشتند از تور سپاه خارج كند بهمين دليل پاسداران كينه عجيبي نسبت به او داشتند. بدين ترتيب فريده در زندان ماند و دوران بسيار سختي را گذراند. در همان ايام كه شرايط مبارزه روز بروز سخت تر ميشد با نامه اي كه براي همسرش در بيرون از زندان بود نوشت و با خونش امضا كرد و در آن نامه همسرش را 3 طلاقه كرد و گفت از هم اكنون بخاطر مبارزه تو را طلاق ميدهم تا هيچ وابستگي مرا از راهم باز ندارد و تو نيز اين را بداني. وي همواره با دادن انگيزه  به زندانيان و تشويق آنان به مقاومت از جمله خواهراني بود كه راه را باز ميكرد. سخت تر ين ابتلائات را در زندان بجان خريده بود ولي هرگز در مقابل تطميع پاسداران و بازجويان كوتاه نيامده بود. تا اينكه در اوائل سال 64 او را از زندان آزاد كردند. زيرا به واقع جرمي ندا شت و تنها يك كانال امكاناتي سازمان بود. ولي همواره به همين كه بود افتخار ميكرد. در سال 66 يكي از بستگانش كه در ارتش آزاديبخش بود بنام مهرداد بعنوان پيك سازمان به منطقه شمال آمد و او را ديد و برايش از ارتش و تشكلهاي سازمان در منظقه مرزي و عراق گفت و او بسيار شيفته اين بود كه بتواند به ارتش آزاديبخش بپيوندد. در تلاش براي اين وصل با پيك سازمان حركت كرد و به تهران رفت تا بتوانند به سمت نوار مرزي بروند. در آن زمان رژيم طرح مالك و مستاجر را با شدت هر چه تمامتر براي سركوب مجاهدين پيش ميبرد و متاسفانه فريده و مهرداد در يك هتل كه شب مستقر شده بودند درپوش همين طرح ضد انقلابي مورد شك صاحب هتل قرار گرفته و توسط پاسداران دستگير شدند. در همان ابتدا هر دوي آنها را به قائمشهر آوردند و مهرداد و فريده مورد شديدترين شكنجه ها قرار گرفتند مهرداد بقدري شكنجه شده بود كه در فاصله چند روز بيش از 15 كيلو وزن كم كرده بود و پاسداران بدليل بيماري شديد و وخيم بودن وضع جسمي مهرداد مجبور شدند او را به نزد يكي از پزشكان شهر ببرند، در يك لحظه به دكتر هويت خودش را گفت و گفت از بس شكنجه ام كردند به اين روز افتادم و بعد از معاينه دكتر مهرداد را به شكنجه گاه برگرداندند. فرداي آنروز مهرداد در زير شكنجه پاسداران جان سپرد و رژيم براي در بردن خود از اين جنا يت اعلام كرد مهرداد خودكشي كرده است. در صورتيكه در آن زمان پزشكان چنين چيزي را تاييد نكردند . 
مجاهد خلق فريده روحاني زاده بعد از تحمل شكنجه هاي روحي بسيار در زندانهاي ساري و قائمشهر در سال1367 در قتل عام زندانيان  بدستور  خميني جلاد حلق آويز شد و به كاروان شهداي مجاهد خلق پيوست .
جمله اي كه همواره از او در ذهن و ضميرم باقي است اينكه بعد از ديدن مهرداد هربار برايم تعريف ميكرد كه ميگويند در ارتش آزاديبخش همه حتي ليف هايشان نيز عين هم است و اينقدر جامعه بي طبقه توحيدي پياده ميشود، و من آرزويم اين است كه حتي شده يك شب را زير اين سقف توحيد بخوابم و بعد كشته شوم . هر چند او به اين آرزويش نرسيد ولي محققا در آن دنيا در اين جامعه توحيدي گام برميدارد و نظاره گر اعمال ما است.
يادش گرامي و راهش پررهرو باد .