پيشتازان راه آزادي

۲۵ شهریور ۱۳۹۴

خاطراتي از مجاهد شهيد مينا رمضاني (نقل از خواهر مجاهد شهيد مينا رمضاني)


مشخصات مجاهد شهید مینا رمضانی
محل تولد: سارى
تاريخ تولد: خرداد 1340
 تحصيل: دانش آموز رشته بهداشت
سن: 21
محل شهادت: گرگان
زمان شهادت: 1361

خاطراتي از  مجاهد شهيد مينا رمضاني  (نقل از خواهر مجاهد شهيد مينا رمضاني)

محل و نحوه شهادت وسال شهادت :
مينا در سوم آذر سال 1361 در شهر گرگان در پايگاهي بهمراه مجاهدين شهيد آسيه ابراهيم پور و عباس رخشاني بعد از 17 ساعت در گيري با پاسداران خميني  گركان بشهادت رسيد .
عصر روز سوم آذر 1361 در حوالي ساعت 8 شب پايگاه آنها محاصره شده و پاسداران به پايگاه حمله ميكنند ، در بدو ورود مينا و يارانش كه تنها يك قبضه بي كي سي با 500 فشنگ دا شتند در ورودي پايگاه آنها را به رگبار مي بندند و در نتيجه تعدادي از پاسداران در جا كشته ميشوند . از اين لحظه به بعد ورود بداخل پايگاه توسط پاسداران مشكل ميشود و آنها تنها با محاصره كامل پايگاه آنها را محدود ميكنند. مجاهدين داخل پايگاه تا ساعت 13 روز بعد يعني 17 ساعت بعد با مهماتي كه دا شتند به نبرد با مزدوران ادامه ميدهند و بنا به گفته شاهدان بيش از 70 پاسدار در اين درگيري كشته و مجروح شدند . حوالي ساعت 0700 روز بعد يعني بعد از 11 ساعت درگيري كه در اوج نبرد بودند هر سه مجاهد شهيد با خانواده هايشان از داخل صحنه نبرد تماس ميگيرند . مينا نيز با مادرش تماس ميگيرد و مادر در حالي كه در پي آماده سازي الزامات براي او بود براي تماس اقدام ميكند . وقتي با او صحبت ميكند مينا بسيار سر حال و سرشار بوده و مادر از سرو صداهايي كه از تلفن ميشنود مشكوك شده و از مينا ميپرسد دخترم چرا پايگاهتان اينقدر سرو صدا است؟ كه مينا ميپرسد آيا شما سرو صداها را ميشنويد؟ و بعد توضيح ميدهد كه درست است از شب گذشته با سپاه درگير شده ايم و الان هم وسط درگيري هستيم و بعد گفت من تماس گرفتم تا با شما خداحافظي كنم و حلاليت بطلبم و بعد گفت من مسوليتهايم را در اين دنيا انجام دادم و الان براي عهد و پيماني كه روزي با كسي بسته بودم كه هميشه در ركابش بمانم الان لحظه وفاي به پيمانم است و بدين وسيله پايبندي تا به آخرين قطره خون و نفسش را با سازمان پيشتازش بيان ميكند ، مادر از اين ديالوگ پاي تلفن بيهوش ميشود و همسايگان او را بهوش مي آورند و دوباره با ميناي عزيز صحبت ميكند و مينا او را دلداري ميدهد كه هرگز رو به دشمن گريه نكن اگر دلت گرفت براي مظلوميت امام حسين گريه كن زيرا من راه او را ميروم . و بعد به او ياد آوري ميكند كه از عزيز مادر رضاييهاي شهيد ياد بگيرد كه همواره صبور و با گذشت باشد و بعد از آن مادر با او خداحافظي كرده و ميگويد پس ديدارمان به قيامت و تو را به خدا ميسپارم و از تو فرزندم بسيار راضي و خشنود هستم . مينا در اينجا به مادر ميگويد من هرگز زنده بدست پاسداران نخواهم افتاد ولي حتي دوست ندارم كه جسدم هم بدست آنها بماند لذا از تو ميخواهم تا دو سه روز بعد خودت را به گرگان برساني و جسد مرا از دست آنها بگيري. و بعد خداحافظي ميكند. بدين وسيله تماس مادر و فرزند با يكديگر تمام ميشود .
لازم به ياد آوري است كه از شروع درگير شدن مجاهدين در پايگاه با مزدوران رژيم آنها تمامي امكانات پايگاه را از بين ميبرند تا چيزي بدست دشمن نيفتد . در آن شب و فرداي آنروز همه مردم گرگان ميديدند كه در تمام مدت درگيري از اين پايگاه دود بود كه بلند ميشد و صداي صفير گلوله كه راه را باز ميكرد، در نهايت درگيري تا ساعت 1 بعد از ظهر ادامه داشت و در اين نقطه مجاهدين مستقر در پايگاه در حالي كه سيانور خورده بودند و آسيه يك دستش در دست همسرش و دست ديگرش در دست ميناي شهيد بود  سرود آزادي راكه توسط ضبط صوتي كه داشتند روشن كردند و در حاليكه سرود آزادي پخش ميشد آنها آخرين نفسها را كشيده و با يكديگر وداع كرده و به ديار اعلي پر كشيدند . 
تنها بعد از تمام شدن سرود آزادي و در حاليكه هيچ صدايي نمي آمد و پايگاه در سكوت رفته بود مزدوران متوجه شده و حدس زدند كه ممكن است آنها بشهادت رسيده باشند جرأت ورود به پايگاه را پيدا كردند . مزدوران سپاه در اين نقطه هم بزدل بودند و از ترس ابتدا پايگاه را با موشكهاي آر پي جي زدند و بعد جرأت ورود پيدا كردند . 
اين يادداشت را كه الان مينو يسم 33 سال از آن ماجرا ميگذرد ولي تا زماني كه خودم در ايران بودم رژيم جرأت نميكرد به خانواده اش محل قبرش را نشان بدهد . مزار اين مجاهدين والا مقام در دره نهار خوران گرگان ميباشد يعني درست در كنار قبر شهدا خانواده ابراهيم پور ( برادرانش ابوالفضل و ...كه در ناهار خوران گرگان دفن هستند ) و در حقيقت زيارتگاه مردمي است كه از آن مسير عبور ميكنند و براي زيارت امام رضا ميروند در آنجا پياده ميشوند و بنام مزار  شهدا گمنام معروف است و همواره بر قبر هاي آنان شمع و گل ميگذارند. به اميد اينكه در روز آزادي ايران زمين بتوانيم مزار تك تك شهيدان را با دسته هاي گلي كه نشان قدرشناسي از وفاي به پيمان با آنها است گل باران كرده و يادشان را گرامي بداريم . 

۱۶ شهریور ۱۳۹۴

زندگينامه مجاهد شهيد شهرام اسماعيلي


شهرام اسماعيلي از هواداران سازمان ديپلمه بيكار و متولد 1336 بود. او در جمع آوري كمك هاي مالي و نيز تبليغ آرمان هاي مجاهدين در همه حال كوشا بود. شهرام مدتي در مغازه قنادي پدرش در جاده هراز مشغول به كار شد ولي در آنجا نيز از طريق پخش اعلاميه و نشريه به تبليغ اسلام انقلابي و آرمانهاي توحيدي مجاهدين پرداخت و بدين خاطر مرتجعين چندين بار شيشه هاي مغازه را شكستند اما او هيچگاه تسليم مرتجعين نشد. 
در اوايل ارديبهشت 1360 شهر آمل مورد هجوم و تاخت و تاز چماقداران و ايادي مسلح ارتجاع حاكم قرار گرفت طي اين حمله دهها تن مضروب و مجروح و دستگير شدند. در جريان اين يورش ضدانقلابي چماقداران و پاسداران مسلح حامي آنان به هارون محله، اهالي محل دليرانه به مقاومت پرداخته و در نتيجه پاسداران با شقاوت تمام مردم را به گلوله مي بندند. در اين تهاجم برادر مجاهد شهرام اسماعيلي كه از چهره هاي شناخته شده بود در محاصره عده اي چماقدار و پاسدار مسلح قرار مي گيرد. پاسدار مسلح به شهرام فرمان ايست داده و شهرام بلافاصله مي ايستد. اما متوجه مي شود كه پاسدار مزبور قصد ترور وي را داشته و به همين دليل سعي مي كند كه خود را از تيررس او نجات دهد كه موفق نمي شود و بدين ترتيب شهرام از فاصله 10متري و از ناحيه پشت مورد اصابت گلوله كلت پاسدار مزدور قرار ميگيرد.
گلوله از كمر وي وارد و سه مهره پشت را از بين برده و در روده ها گير مي كند. شهرام به زمين افتاده و از درد به خود مي پيچد اما در همين حال جنايتكاران چماقدار كه منجمله حسين طاهري معروف و فردي به نام مازيار در ميان آنان ديده شده اند وحشيانه تر به شهرام هجوم آورده و با چوب و چماق ميخ دار به سر و رويش مي كوبند. 
اين صحنه فجيع و ضدخلقي مردم ناظر را به خشم آورده به طوري كه چماقداران و پاسداران فرار مي كنند.
پيكر غرقه به خون شهرام به كمك يكي از پاسبانان شرافتمند و تعدادي از مردم به بيمارستان رسانده مي شود و سپس به تهران منتقل مي شود. ولي عليرم تلاش شبانه روزي پزشكان و پرستاران شريف آمل و تهران معالجات موثر واقع نشده و در شامگاه سه شنبه 8 ارديبهشت 60 برادر مجاهد شهرام اسماعيلي در حالي كه بيش از 22سال از عمر كوتاه ولي پربارش نگذشته بود، به شهادت مي رسد.
در قسمتي از وصيت نامه اي كه در آخرين لحظات حياتش در بيمارستان تنظيم كرده بود چنين آمده است:
«من شهرام اسماعيلي اين راهي را كه رفتم آگاهانه و با افتخار قبول كردم. به مادرم بگوييد مثل تمام مادران مجاهد خلق استوار و محكم باشد و مبادا گريه كند.»
و بدين گونه شهرام جانش را در جهت آگاهي و آزادي مردم از چنگال  مرتجعين جنايتكار نثار كرد.
قسمتي از وصيتنامه با دست خط شهيد

۱۳ شهریور ۱۳۹۴

به ياد مجاهد شهيد سيمين طهماسبي


مشخصات شهید سیمین طهماسبی
محل تولد: قائمشهر
سن: 24
سابقه مبارزاتي: 10سال
محل شهادت: کرمانشاه
زمان شهادت: 1367

«من سیمین طهماسبی فرزند اسفندیار متولد 1343 با آگاهی کامل و ایمان راسخ به آرمان پاک و توحیدی سازمان پرافتخار مجاهدین و عشق به مسعود و مریم راهــبران عقــیدتیم وصیت‌نــامهٌ حاضر را می نویسم....رهایی خود را از آن زندگی مصرفی و پیوستن به این راه مقدس و به این زندگی پرافتخار و لمس کردن دردها و رنجهای خلق محروم و ستمدیده‌ام تا حدود زیادی مدیون برادر شهیدم مهدی رضایی می دانم چون با خواندن زندگی نامه این شهید قهرمان با این راه آشنا شدم...» وصیتنامه و این چنین بود که سیمین همزمان با انقلاب ضدسلطنتی با مسائل سیاسی آشنا شد. در سال58 جذب آرمانهای مجاهدین شد و به هواداران سازمان پیوست. تا آستانهٌ 30خرداد به فعالیت خود در زمینه‌های تبلیغی‌‌ـ افشاگرانه ادامه داد. پس از شروع مقاومت مسلحانهٌ انقلابی، ارتباطش با سازمان قطع شد. تلاشهایش برای خروج از کشور به‌منظور وصل به سازمان بی‌نتیجه ماند. سرانجام در مردادماه سال66 از کشور خارج شد و در دی ماه همان سال به منطقه رفت و در یکانهای رزمی سازماندهی شد. سیمین در وصیتنامهٌ پرشور خود نوشت :‌ « مسعود و مریم عزیز ، چیزی نداشتم تا فدای راه پرافتخارتان کنم، فقط یک جان دارم که امیدوارم خداوند این سعادت را به من بدهد که در راه شما که همان راه خدا و خلق است فدا کنم....مادر خوبم برادر و خواهر عزیزم، نگذارید حتی یک لحظه سلاحم از شلیک بر قلب دژخیم بازبماند.... مادر خوبم افتخار به کسی است که با چهرهٌ خونباربه ملاقات پروردگارش می‌رود». سیمین قهرمان سرانجام در عملیات کبیر فروغ جاویدان به اوج شرف و افتخار دست یافت و در کهکشان شهیدان جاودانه شد. 

۱۱ شهریور ۱۳۹۴

به ياد 10شهريور ـ شهیدان سرافراز اشرف ـ مجاهد خلق میرشجاع الدین متولی جلالی


مشخصات شهید میرشجاع الدین متولی جلالی
محل تولد: آستانه اشرفیه
متولد: 1332 
سن: 60
سابقه مبارزاتی: 34سال
محل شهادت: اشرف
زمان شهادت: 1392
****

مجاهد شهید میر شجاع الدین متولی جلالی
دانشجوی سال چهارم بیوشیمی ـ برلین آلمان

«من میرشجاع الدین متولی جلالی… با عشق عمیقی که به همه زیباییهای زندگی‌ام دارم، و همین درک عمیق به همه زیباییهای زندگی بود که خود را در مسیر اهداف سازمان مجاهدین خلق ایران قرار دادم، (میروم) تا با فدیه خود زیبایی زندگی را برای آنهایی که از آن محروم هستند، به‌ارمغان بیاورم».
«به مادر عزیزم نیز سلام برسانید و بگویید که می‌دانم خیلی برایم زحمت کشیدی و مثل هر مادر دیگری انتظاراتی داشتی، که ظاهراً به آن نرسیدی؛ ولی در غیاب من می‌بایست سرافراز باشد. و افتخار کند که در دامان سازمان پرافتخار مجاهدین خلق ایران پرورش یافته‌ام و اگر آرزو داشت بعد از چند سال دوری، مرا یکبار ببیند، می‌تواند مرا در دستان (پرپینه) دختران قالیباف، در دستهای چروکیده کارگران و پاهای ورم کرده زنان و مردان مزارع گیلان، و در چشمان گریان هزاران پدر و مادر و همسرانی که در جنگ ضدمیهنی خمینی دجال، عزیزان خود را از دست داده‌اند پیدا کند.
 « (هرکس) اگر می‌خواهد بداند که من چگونه زندگی را دوست داشتم، به دریای انقلاب بپیوندد و هر کمکی که از دستش بر بیاید، برای پیروزی ارتش آزادیبخش انجام دهد و از محیطی که هر گونه حرکتی را از وی گرفته است خودش را جدا کند. به همه خواهران و برادرانم نیز سفارش می‌کنم که راه مجاهدین را الگو قرار دهند تا بتوانند زیبایی زندگی را لمس کنند. دوستتان دارم و همه را می‌بوسم. میرشجاع الدین متولی جلالی».

این عشق عمیق به مردم، شجاع را که از سال 56 به آلمان رفته بود واداشت که به سازمان مجاهدین بپیوندند و در سال 1365 خود را به منطقه مرزی برساند و در نهایت در ارتش آزادی برزمد. او تمامی سالهای مبارزه سی و چهارساله خود را با شور و نشاط و تلاش مستمر در همه مسئولیتها و عرصه‌ها طی کرد.
شجاع جزو اشرفیانی بود که بعد از حمله ششم و هفتم مرداد 88 به اشرف، از بعد از حمله تا آزادی سی و شش گروگان در 14مهر 88 اعتصاب‌غذا کرد. در آن روزها در نامه‌یی به خواهر مریم نوشت:
 «… وضعیت ما باعث نشود که شما همه طرح و برنامه‌ای که دارید را به بعد موکول کنید تا به اعتصاب غذایمان پایان دهید بخدا قسم هیچ وقت در چنین نقطه‌یی از حقانیت و مظلومیت نبودیم و خیلی دست پر دارید پس لطفاً با تمام قوا و تا هر زمان که بخواهید بتازید ما هستیم و به سفارش شما هم عمل می‌کنیم. … 
شجاع 15 شهریور 1388».

شجاع جزو مجاهدانی بود که طبق توافق چهارجانبه دولت آمریکا، ملل متحد، دولت عراق و نمایندگان ساکنان در مرداد 91 برای نگاهداری اموال مجاهدین در اشرف ماندند؛ اما در حمله جنایتکاران دولت دست‌نشانده رژیم ولایت‌فقیه در عراق به اشرف، به‌شهادت رسید. او در آخرین کلمات خود نوشته بود:
 «با توجه به یک دهه مبارزه و فدای بیکران رهبری، برای درهم شکستن محاصره ظالمانه اشرفیان، در اشرف و لیبرتی، از روی نیاز خودم، با پشت کردن به ایدئولوژی خمینی و همه توطئه‌گران ارتجاع و استعمار، پا در رکاب رهبر عقیدتی و نگاه به صفوف دشمن، پا در زمین محکم می‌کنم و سرم را در راه خلقم به خدا می‌سپارم».
بی شک آن عشق شجاع به مردم ایران، هم‌چنان شعله‌های رزم را تا تحقق ایرانی زیبا و در آزادی، برخواهد افروخت.

۳۰ مرداد ۱۳۹۴

به‌مناسبت سالگرد درگذشت مجاهد صدیق اشرفی محسن انصاری


با تاریکی میان درختان، به پیچ راه رسیدم. روی دشت، همه‌جا پرسه‌ی سیاهه‌های شب بود. شاخه‌های سر راه، نورها را هاشور می‌زدند. صداها نهیبم زدند: بنویسش! نورها صدایم کردند: بنویسش! حضوری در سایه‌ها خواند: بنویسش! یادهایم بر سرم ریختند و احاطه‌ام کردند: بنویسش... ! 

با صندلی چرخدارش از میان جلگه‌ها، دریاها، دشتها و راههای خاطراتم رسید. نشاط خنده‌، گونه‌هایش را پر می‌کرد. این آخریها سخت می‌خندید. خنده‌هایش بی‌صدا شده بود. پرتو نگاهش را همیشه آرام نثارت می‌کرد. در خلسه‌ی متفکرانه‌ی هنگامه‌هایی که سر در گریبان می‌برد، تا دستی چون پنجه‌ی پرنده‌یی بر شانه‌اش می‌نشست، پلکش را بالا می‌انداخت و شیطنت دو مردمک، تو را خم می‌کرد تا از پس نیش و نوش نجوایی در گوشت، خند‌ه‌یی بی‌پروا سر دهی.

محسن انصاری اسطوره نبود، اما دست در کمرگاه اسطوره انداخت. سالیانش را این‌چنین با عشق به مدارا طی کرد. به «درد» تسخر زد و به «رنج»، آری گفت. همان رنج‌هایی که سرمایه‌های فخر زندگی‌اند. رنج‌هایی که عشق بر آنها بوسه می‌زند.
چند صباحی دست در کار ویراستاری و صفحه‌بندی نشریه مجاهد داشت. دو شماره‌ی مجله‌ی اشرف را هم صفحه‌بندی و تنظیم کرد. اما کمتر کسی از تبحر او در ظرافتهایی این‌چنین خبر داشت. بی‌نام در نشانه‌هایی بود که ذره‌های یک مقاومت و پایداری سی‌ ساله را به هم پیوند داده‌اند.

در سالهای گذشته بسیار دیدمش و با هم هم‌صحبت شدیم. جسمش آب می‌شد و نحیف، و چشمش آرام آرام در گودی فرو می‌رفت. با این همه در تمام جلسات و اجتماعات و مراسم‌ها حاضریراق بود. او از انصار محسن و نیکو و باوفای مبارزه و پایداری در برابر ایلغار خمینی ابلیس بود. حرامیان دست‌آموز آخوندهای دیومسلک، قریب دو سال دریافت منظم داروهای ضروری و حیاتی‌اش را از او دریغ کردند و التیام دردهایش را بر نتافتند. اما این محرومیتهای پی‌درپی و مداوم، با پرتوی که پایداری و شکیبایی او بر آنها می‌انداخت، شناسنامه‌ی زندگی‌اش را زرین‌تر نمودند و به افتخار و غرورش افزودند. او هرگز نشکست. دریغ التیام دردهایش را در هشت سال مقاومت و محاصره‌ی اشرف، در مشت فشرد و نعره‌ی زنده‌باد آزادی، زنده باد پایداری سر داد.

محسن، از یاران آرمان آزادی مردم ایران بود. وجودی نیکو و محسن، از تبار انصار جاودانه‌ی گل سرخ که روز 27مرداد 90 در اشرف جست و پرید و رفت... 

     با سنگ صبور صبح می‌گفت سخن
     بازآمده‌یی از شب خونین وطن
     سنگ از پس روی شرمگین، گفت سخن:
     تو سنگ صبور قصه هستی یا من؟

۲۹ مرداد ۱۳۹۴

مجاهد قهرمان یحیی زیارتی چهارمین شهید حمله موشکی۵دی به لیبرتی


25سال مبارزه در صفوف مجاهدین و ارتش آزادیبخش ملی 
شهادت در اثر سکته قلبی در زیر حملات موشکی در لیبرتی 

مجاهد خلق یحیی زیارتی، فرزند دلیر مردم گرگان در سال1346در خانواده‌یی کشاورز و زحمتکش در گرگان به دنیا آمد. از نوجوانی به صفوف میلیشیای مجاهد خلق پیوست و در توزیع سراسری نشریه مجاهد و دیگر تلاشهای روشنگرانه، به مبارزه با ارتجاع و استبداد غدار مذهبی برخاست. 
در سال 60 ارتباطش قطع شد و در تلاشهایش برای پیوستن به سازمان با وجود آن که هنوز به سن سربازی نرسیده بود، داوطلب شد و هنگامی که در جنگ به اسارت درآمد، در اولین فرصت با دادن تقاضا به صلیب‌سرخ، برای پیوستن به ارتش آزادیبخش اقدام کرد و در صفوف رزم آوران ارتش صلح و آزادی به نبرد رهایی‌بخش ادامه داد. با کسب آموزشهای گوناگون نظامی، به رزمنده‌ای پرتلاش و خلاق تبدیل شد و در صحنه‌ها و مأموریتهای مختلف، از جمله در عملیات مروارید، با جنگندگی و سخت‌کوشی، درخشید. 
در انقلاب مریم رهایی تولدی دوباره یافت و در نقشه مسیری در سال 91 در این باره نوشت: «من یحیی زیارتی مجاهد اشرفی، مجاهد انقلاب خواهر مریم هستم. از زمانی که مجاهدین را شناختم و راه آرمان مجاهدین را برای مبارزه با این رژیم خمینی که میهنمان را به اسارت درآورده انتخاب کردم، از همه چیز خود گذشتم که همه چیز را برای میهنمان ایران و خلق اسیر آن به‌دست بیاوریم. من در این سالیان که لباس شرف و افتخار را به تن کردم از هزاران ابتلا و آزمایش گذشتم و همیشه چیزی که مرا در این آزمایشات سربلند و قدرتمندتر می‌کرد همان انقلاب خواهر مریم بود». 
ویژگی بارز یحیی نشاط و سرزندگی و روحیه جنگاور و رفتار صادقانه و صمیمانه در رابطه با همرزمانش بود. 
در دوران پایداری در اشرف، در برابر حملات وحشیانه 6 و 7مرداد 88 و 19فروردین 90، و در آزمایشهای پایداری در زندان لیبرتی با روحیه‌یی جنگنده ایستاد. در این باره نیز خودش نوشته است: 
«این توطئه‌ها هر کدام بعد از دیگری میآمد… در 6 و 7مرداد یک روی دیگر از فدا و ایستادگی را به آنها که در سر خیال خام داشتند نشان دادیم با 13 شهید. چیزی که مجاهد خلق از روز اول آمدن به صف مجاهدت آرزوی آن را داشت. یک بار دیگر در 19فروردین 90 آزمایش کردند که بگویند دست از مبارزه و آرمانتان بردارید ولی به قول آقایمان حسین هیهات مناالذله. مجاهد را از کشته شدن می‌ترسانید؟! این‌که نهایت آرزویمان است! که این بار هم با 36 شهید درس دیگری به تمام دشمنان این خلق دادیم به قول خواهرمان صبا، ما تا آخرش ایستادیم ما تا آخرش می‌ایستیم هر چه می‌خواهید بکنید و حالا هم هزار و یک محدودیت، مگر ما از حق و حقوقمان کوتاه میآییم. تالله لاکیدن اصنامکم. من مجاهد اشرفی از انقلاب خواهر مریم هستم و آماده هر شرایطی هرچه سخت‌تر بهتر است. مجاهد می‌مانم در هر کجا که باشم و مجاهد اشرفی می‌میرم. ۱۶/۶/۹۱ یحیی زیارتی 
مجاهد خلق یحیی زیارتی، در اثر حمله وحشیانه موشکی5دی دچار سکته قبلی شد و به‌خاطر وضعیت بسیار وخیم اش به بیمارستانی در بغداد منتقل گردید. چهارشنبه شب 11دی از بیمارستان به لیبرتی بازگردانده شد، اما ظهر جمعه، مجدداً به‌خاطر وخامت حالش به کلینیک عراقی انتقال یافت و در آنجا به‌شهادت رسید. 
مقاومت ایران روز 8 دی، در اطلاعیه شماره 11، اعلام کرد: به‌رغم گذشت سه روز از حمله موشکی، وضعیت یحیی زیارتی وخیم است و هم‌چنان در سی.سی.یو به‌سر می‌برد. مقاومت ایران کمیساریای عالی پناهندگان ملل‌متحد و کشورهای اروپایی را به انتقال فوری او و دو مجروح وخیم دیگر به اروپا فرا می‌خواند و تأکید می‌کند که همه هزینه‌های انتقال و استقرار و معالجات آنها را برعهده می‌گیرد. 
قهرمان مجاهد خلق یحیی زیارتی، 6هفته قبل از شهادتش، د‌ر تجدید عهدی با شهیدان کهکشان اشرف و در شب عاشورای حسینی، این‌چنین پیمان وفا و فدا بست: 
«یک بار دیگر مجاهدین این مظلومیت را با 52 شهید دیگر اثبات کردند که تنها کسانی که از این مکتب و آرمان (حسین) پیروی می‌کنند، مجاهدین هستند و در این راه هیچ چشمداشتی هم ندارند. پس من مجاهد خلق در این روز، که خون خدا بر زمین ریخته شده و انتقام گرفته نشده عهد می‌کنم هر چند شرایط از این سخت‌تر شود سر سوزنی از اصول و آرمانی که برای سرنگونی این رژیم پلید دارم کوتاه نیایم. … آماده هر شرایط و هر توطئه‌ای هستم و 52 بار حاضر و 72 بار هیهات مناالذله می‌گویم. ۲۴/۸/۹۲ یحیی زیارتی.